#اشک_شوکا_پارت_97
نگاهی به اطرافش انداخت. بدلیل رطوبت رنگ صندوقچه پوسته پوسته شده بود و ترک واضحی هم
روی یکی از دیواره هایش دیده میشد.
با صدای ارباب نادر که در چارچوب در ایستاده بود هین بلندی از ترس کشید و صندوقچه از دستش
افتاد.
ارباب پا به داخل اتاق گذاشت. شوکا از جا بلند شد و بک قدم به عقب برداشت و مانند مجرمی که او را
حین ارتکاب جرم گرفته باشند با صدایی لرزان که حاکی از ترس بود گفت:
-قصدم فضولی نبود داشتم اینجا ها رو تمیز میکردم
ارباب بدون گفتن کالمی که از اضطراب شوکا بکاهد به سمت پنجره رفت و پشت به شوکا ایستاد:
-در صندوقچه رو باز کن
شوکا خم شد و صندوقچه را از روی زمین برداشت. در آن را باز کرد. در آن دفترچه ای که مانند سند
ملک بود به چشم میخورد. دفترچه را برداشت. گردنبند ساخته شده از هسته های خرما که نخش پاره
شده بود در زیر دفترچه قرار داشت.
ارباب ادامه داد:
-پیش خودت نگهش دار تا بعدا بگم چیکارش کنی. دیگه هم باال نیا حتی واسه تمیز کردن. نیاز باشه بانو
رو صدا میزنم.
شوکا بدون آنکه حرفی بزند صندوقچه را زیر بغلش گرفت و به سرعت از اتاق خارج و به سمت پله ها
رفت. به دلیل عجله ی زیاد، پایش به لبه ی قالی گیر کرد و با صدای بلندی به زمین خورد. صدای قهقهه
ی ارباب نادر از طبقه باال مانند زنگ ناقوس کلیسا در گوشش طنین انداخت و آزارش داد. فی الفور
شالش را از روی مبل برداشت و از عمارت خارج شد.
آفتاب که غروب کرد حسی غریب در وجودش پیچید. نیرویی او را به سمت عمارت کشاند. گویا معتاد
داستانسرایی اربابش شده بود و هر روز سر ساعت معینی تمایلش به دیدن ارباب و گوش سپردن به
سخنان او بیشتر میشد.
اواخر اسفند بود و هوا رو به گرمی می فت. پا که از خانه بیرون گذاشت نم نم باران صورتش را
نوازش داد. وقتی وارد عمارت شد ارباب نادر با لباسی آراسته و رویی خوش از روی مبل بلند شد و به
سمتش آمد:
romangram.com | @romangram_com