#اشک_شوکا_پارت_96
و به سمت
تخت برگشتم. تازه متوجه چشمای باز وگرد شده ی نسرین شدم که همه ی حرکات منو زیر نظر داشته
بود.
اخم بین ابروهاش نشونه ی عصبانیت زیادش بود. معترضانه گفت:
-»پس فردا هم که ازت نوه خواستن حتما بچه ی همسایه رو میبری بهشون نشون میدی!
خودمو روتخت انداختم و پشت به نسرین گفتم:
-»اون موقع هم یه خاکی به سرم میکنم...
سرمو که زیر پتو بردم گفتم:
-»لطفا چراغ رو هم خاموش کن«
ارباب نادر نگاهی به شوکا انداخت که روی مبل کنار شومینه سرش کج شده و خوابیده بود. به سمتش
آمد و در چهره ی شوکا دقیق شد. لبخندی زد وگفت:
-تو هم حرفای زیادی تو دلت هست که دنبال یه نفر میگردی بهش بگی. آدمایی مثه من و ماجان کم
نیستن تو این جامعه که درگیر کلاف سردرگمی میشن که رها شدن ازش تاوان زیادی داره. هر چیزی که
خارج از روند طبیعی باشه بی نظمی بوجود میاره و این بی نظمی دامن همه رو میگیره و ترو خشک
رو باهم میسوزونه.
زمانیکه شوکا چشمانش را باز کرد هوا کامال روشن شده، آتش شومینه خاموش و سالن کمی سرد بود.
تمام شب را در عمارت و روی مبل گذرانده بود.از روی مبل بلند شد. خبری از ارباب نادر نبود. از پله
ها باال رفت. در مقابلش یک هال کوچک قرار داشت که دور تا دورش در دیده میشد. در ها همگی بسته
بودند. با دیدن خاک روی زمین و تارهای عنکبوت آویزان در گوشه های دیوار با خودش گفت:
-مگه قرار نبود بانو همه جا رو تمیز کنه!
به سرعت به خانه سرایداری برگشت. چند تا دستمال و سطل آب را برداشت و به عمارت بازگشت و
مشغول غبار روبی و تمیز کردن شد. دست برد تا یکی از درها را تمیز کند که در با صدای زیر ضعیفی
باز شد. به داخل اتاق سرک کشید. کسی در آنجا نبود. قدم به داخل اتاق گذاشت. آنجا هم مانند بقیه جاها
پر از خاک بود.
در کنار پنجره تخت دونفره ی فلزی بود و کنار آن یک کمد کوتاه دو در قرار داشت. کنجکاو شد که به
داخل کمد سرک بکشد. در کمد را باز کرد.چشمش به صندوقچه ی چوبی کوچکی افتاد. آن را برداشت و
romangram.com | @romangram_com