#اشک_شوکا_پارت_95
-»قیافه ت خیلی بهم ریخته!
بیحوصله جواب دادم:
-»خسته م... «
دست بردم و زیپ لباسشو پایین کشیدم در حالیکه چشم از آینه بر نمیداشتم. از لای زیپ باز شده، بدن
برهنه ش به پهنای انگشتم نمایان شد. انگشت اشاره م رو از بالای گردن تا قسمتی که زیپ باز شده بود،
رو بدنش روندم. نفس بلندی کشید و چشماشو بست. ناگهان دستمو پس کشیدم. عصبی به سمت دیگه اتاق
رفتم. لباس خوابمو که رو یکی از بالشا گذاشته شده بود برداشتم و بی توجه به حضور نسرین لباسامو
عوض کردم و کت و شلوارمو بالای در کمد لباس انداختم.
کاملا میشد فهمید که نسرین از شرایط موجود راضی نیست. ولی رضایت و نارضایتی اون برام مهم
نبود. دلم میخواست فقط بخوابم. خودمو رو تخت انداختم. پشتمو به نسرین کردم. چشمام گرم خواب شد.
با صدای تق تق در چشمامو باز کردم. چراغای اتاق روشن بود. نسرین اونطرف تخت با بلوز و شلوار
راحتی خوابیده بود. تازه یادم اومد که چند نفر بیرون منتظرن. از جا بلند شدم. چشمم به لباس خواب
نسرین و یه تیکه پارچه ی سفید تور دوزی شده افتاد که رو زمین ولو شده بودن. اونم حق داشت. هر
دختری شب اول عروسی انتظارات دیگه ای از شوهرش داره.
درو که باز کردم با چهره ی معترض شهین خواهرم روبرو شدم که عصبانی گفت:
-»تا کی میخوای مردمو بیدار نگه داری؟«
بدون اینکه جوابشو بدم، در رومحکم تو صورتش کوبیدم. با عجله به سمت آینه کمد رفتم و یکی پس از
دیگری کشوهارو باز کردم. چشمم به بسته تیغ افتاد. با سرعت یکی برداشتم. پاچه ی پیژامه مو بالا زدم
و خراش کوچیکی رو پام انداختم. دستمال تور دوزی شده رو به خونا مالیدم. یه دستمال کاغذی هم رو
زخم پام گذاشتم تا خونش بند بیاد. دستمالو تا زدم. در اتاقو باز کردم و فریاد کشیدم:
-»جیران!«
جیران به همراه یکی از آشناهای نسرین خودشونو با عجله به در اتاق رسوندن. اون خانم با دیدن دستمال
تو دستم گل از گلش شکفت:
-»خدا رو شکر، دخترمون روسفیدمون کرد«
جیران دستمال رو از دستم گرفت. منتظر نشدم که دیگه حرفی بزنن. اتاقو بستم
romangram.com | @romangram_com