#اشک_شوکا_پارت_94
بودم. چطور میتونستم با عروسی که هر لحظه آرزو میکردم ایکاش زن دیگه ای به جاش بود، همبستر
میشدم؟
از حرف جیران کفری شدم. بدون اینکه پاسخی بدم، پوف بلندی کشیدم و جلوتر از نسرین وارد خونه
شدم.
شهین بانو که قیافه ی در هم منو دید و اونو حمل بر خستگی و خجالت مردونه کرد واسه اینکه چند نفر
افراد مأمور شده از طرف مهرانگیز بانو پی به ماجرا نبرن و حرف و سخن سازی نشه با عجله خودشو
بهم رسوند:
-»قربونت برم داداش... میدونم جفتتون خسته اید ولی چاره چیه... رسمیه که باید انجام بشه. زیاد
منتظرمون نذار. تا اینجاش عالی بوده. نذار حرفمون بحث داغ محفل خاله زنیکه ها بشه!«
سپس به سمت نسرین رفت و بیخ گوشش یه چیزایی گفت. خنده ی درشتی کرد، دستشو پشت نسرین
کذاشت و به سمت اتاق هلش داد. نسرین به سمتم برگشت. چشمام توچشمای سرمه کشیده ش افتاد. احساس
کردم صورتش از خجالت سرخ شده. توجهی به نگاهش نکردم و رو به شهین تاج گفتم :
-»فقط خواهشا پشت در واینستید. برید اتاق پذیرایی خودم صداتون میزنم«
در اتاق رو محکم روی جیران کوبیدم. نسرین مقابل آینه مشغول باز کردن گیره های موهاش بود. به
سمت تختخواب سفید رنگی که وسط اتاق گذاشته شده بود رفتم و لبه ش، پشت به نسرین نشستم. به جلو
خم شدم و سرمو بین دستام گرفتم. حال عجیبی داشتم. تهوع و سرگیجه آزارم میداد. با وجود اینکه موقع
شام فقط با غذا بازی میکردم ولی انگار تا خرخره خورده بودم.
با صدای نسرین که میگفت میشه کمکم کنی لباسمو درآرم« به سمتش چرخیدم. تلاش میکرد تا دستش
به گیره ی زیپ پشت لباسش برسه و تا جایی که امکان داشت دستشو به پشتش آورده بود.
از جام بلند شدم و نزدش رفتم. پشت نسرین و رو به آینه وایستادم. نگاهی به موهای بهم چسبیده که رو
شونه ش ریخته شده بودن انداختم. به سرعت موهاشو بالای سرش جمع کرد و گفت:
-» «
چسبیدگیش بخاطر تافته... فردا صبح میرم حموم
لبخند کجی رو لبم اومد:
-»مهم نیست«
با مهربونی پرسید:
romangram.com | @romangram_com