#اشک_شوکا_پارت_93


پنجاه هزار تومن همسر رسمی من شد. پدرم به قولش وفا کرد و عمارت و یک قطعه از شالیزارا رو

پشت قباله ی نسرین انداخت.

بعد خوندن خطبه عقد مردا مجلس رو ترک کردن و خانما که شامل مادرم و مهرانگیز بانو و خواهرام

بودن وارد اتاق شدن. مطابق رسم و رسوم باید چادر عروسو بر میداشتم و رو نمایی هم میدادم. پاکتی که

هزار تومن داخلش بود از جیبم در آوردم و روی زانوش گذاشتم. به آرومی چادرو از روی سرش

برداشتم. نگاهم تو صورتش افتاد. موهای درست شده، صورت اصلاح کرده و آرایشی که نه چندان غلیظ

بود، بسیار زیباش کرده بود ولی ته دلم هیچ تکانی نخورد و هیچ حس خوشایندی از اینکه اون زن زیبا

همسرم بود بهم دست نداد.

خونواده م طلاهایی که به عنوان کادوی سر عقد تهیه کرده بودن به سرو گردن نسرین انداختن. اون زمان

چند تا عکاس بیشتر تو تهران نبود که از بهترینشون واسه مراسم ما دعوت شده بود. بعد گرفته شدن چند

تا عکس از عروس و داماد، همگی به سمت عمارت پدرم رفتیم. تمام مدت مجلس سعی کردم خودمو شاد

و راضی نشون بدم ولی ته دلم چیز دیگه ای میخواست. لحظات جشن عروسی به کندی میگذشت و کلافه م

کرده بود. چندین بار ماجانو به جای نسرین در لباس عروس تصور کردم. به هیچ عنوان این عشق احمقانه

و بی سرانجام از ذهنم بیرون نمیرفت



اون زمان به عالی رتبه های دربار خونه و ماشین داده میشد. با سفارش مظفری یه خونه ی ویلایی نزدیک.

عمارت پدرم بهم داده بودن و وسایل عروس خانمو اونجا چیده بودیم. مجلس که تموم شد، مهرانگیز خانم با

اشک وآه دخترشو به پدر و مادرم سپرد و همراه مظفری و فرزنداش به خونه شون رفتن. غلامرضا هم

مسئول رسوندن من و نسرین به خونه مون بود. اونقدر خسته بودم که انگشتام تو کفش ذق ذق میکرد.

هنوز قدم به داخل خونه نذاشته بودیم که سه تا از خواهرام به همراه دو تا خانم از قوم و خویشای نسرین تو

حیاط ظاهر شدن. نگاه چپ چپی به جیران کردم به معنی اینجا چیکار میکنید؟

جیران که نسبت به بقیه خواهرام پر سرزبون دار تر و راحتتر بود، جلو اومد. گردن کشیدو سرشو بیخ

گوشم آورد و گفت:

-»رسِم داداش.چند تا زن باید به عنوان شاهد حضور داشته باشن

تا ته ماجرا رو خوندم. اصلا قرار نبود چیزی بین منو نسرین اتقاق بیفته. این قانون رو واسه خودم گذاشته


romangram.com | @romangram_com