#اشک_شوکا_پارت_92

قرار بود که مراسم حموم برون داماد خونه ی جیران باشه و بعد از اون با غلامرضا و ساقدوشام به

دنبال عروس خانم میرفتیم.

شلوار و ژیله مو که پوشیدم، نگاهی توآینه قدی به خودم انداختم. از توآینه جیرانو دیدم که بهمراه طوبی

خواهر دومیم با سپند دون وارد اتاق شدن. طوبی با دیدنم گفت:

-»ماشا... هزار ماشا... داداشم مثل ماه میمونه کی گفته دختر مظفری ازش سرتره... هرکی گفته غلط

کرده

جیران نزدیکم اومد با قد بلندی کردن سپندونی رو که به صورتم میرسید، جلو چشمانم گردوند:

-»چشم حسود کور بشه. بترکه. ریز ریز بشه...«

دود تو بینی و حلقم رفت. به سرفه افتادم:

»بسه دیگه... بوی دود گرفتم. یکی رومو ببوسه میگه داماد از پای بساط شیره و تریاک بلند شده!«

زنجیر ساعت تو جیبی رو به دکمه ی ژیله نصب کردم و ساعت رو توجیبم گذاشتم. کش پاپیون زرشکی

رو دور یقه م انداختم. دکمه های سردست رو هم به آستینام زدم. کتمو پوشبدم و رو به خواهرام کردم و

گفتم:

-»چطوره؟«

طوبی چند تا هزار ماشاا... و چشم حسود بترکه گفت و سپند دونی رو برداشت که دوباره دور سرم

بگردونه که خودمو عقب کشیدم:

-»بسه آبجی.. بوی گند گرفتم«

در حال زدن ادوکلن پیشکشی خونواده ی عروس خانم به صورتم بودم که غلامرضا به همراه ساقدوشا که

از دوستان دوران کودکیم بودن وارد اتاق شدن.

از اتاق که بیرون اومدیم تعداد مهمونای مردی که واسه مراسم حموم برون و لباس پوشیدن داماد دعوت

شده بودن، دست زدن و شاد باش گفتن. با تک تک اونا روبوسی کردم و به همراه غلامرضا و شاقدوشا به

سمت خونه ی مظفری راه افتادیم.

به خونه ی عروس خانم که رسیدم، بعد احوالپرسی با ریش سفیدا و بزرگایی که واسه مراسم عقد دعوت

شده بودن، به سمت اتاقی که عروس خانم در اونجا بود هدایت شدم. نسرین بالای اتاق و رو به سفره عقد

روی صندلی نشسته و چادر سفید روی سرو صورتشو پوشونده بود. همه منتظر ورود رشید خان ترشیزی

بودن که مراسم عقد انجام بشه. بعد از ورود پدرم، عاقد خطبه ی عقد رو خوند و نسرین با مهریه به مبلغ

romangram.com | @romangram_com