#اشک_شوکا_پارت_91




رفتارامو برام مشق میکردن. ولی ایکاش، ایکاش قبل از اینکه این اتفاقا میفتاد ، همون موقع که قلبم مقابل

ماجان لرزید به این نکته پی میبردم. یا لگام میزدم به قلبم و یا اونقدر شهامت پیدا میکردم که گوی سبقت

رو از عباس می ربودم.

همون اندازه که خونواده م از این وصلت سرمست از شادی و غرور بودن من غمگین و افسرده. فقط

ظاهر سازی میکردم. تو رویاهام من و ماجان بودیم در شمال. توی یه مزرعه ی بزرگ که خونه مون هم

اونجا بود دور بودیم از شلوغی و سیاست. اونقدر تحت سلطه ی رشید خان و مهین تاج بانو قدم برداشته

بودم که زندگی رعیتی واسم آرزو شده بود. ولی همه ی این رویاها، دلخوشی های کنار ماجان بودن، نقشه

های موقع خوابم واسه رها شدن از چنگالی زندگی اشرافی و تجملاتی و سیاست، با عروسی منو نسرین

به پایان رسید. فقط این قلب صاحب مونده بود که ریتم خودشو میزد که با یادآوری ماجان خودشو دیوونه

وار به قفسه سینه میکوبید و با دیدن چهره ی زیبای نسرین مثل گنجشک اسیر بارون، سردو یخ زده

میشد.

روز عروسیمون تا دو تا کوچه اونطرفتر رو چراغونی کرده بودن. از اول کوچه تا دم خونه رو میز چیده

بودن و روش ظرفای شیرینی بود تا هرکی از اونجا رد میشه دهنشو به شیرینی عروسی تک پسر رشید

خان ترشیزی شیرین کنه. پدرم واسه اینکه خودی به درباریان دعوت شده از طرف دایی اعتمادالسلطنه و

مظفری نشون بده سنگ تموم گذاشته بود.

تعدادی از همکارای سابق پدرم با بخشش بیش از نیمی از ثروتشون مورد لطف شاه پهلوی قرار گرفته،

از چنگال مرگ رها شده و به مجلس عروسی دعوت شده بودن. لباس عروس و داماد به پیشنهاد عروس

خانم توسط یکی از دوستان مظفری از فرانسه خریداری و به ایران آورده شده بود.

بهترین خونه های موجود توکوچه رو واسه عروسیمون آماده کرده بودن. مردای اشرافی و درباری تو

خونه ی ما پذیرایی میشدن. سه تا رقاص زن کارکشته و دو تا خواننده زن ومرد هم دعوت شده بودن و از

لحظه ی ورود اولین مهمون میخوندن و می رقصیدن. خونه نوه ی عموی پدرم، میزا سالار خان هم که کم

از خونه ی ما نداشت مقر پذیرایی خانمای درباری و اشرافیا و عروس خانوم بود که دو تا خانم هم واسه

آواز خوندن و رقص در اونجا مستقر شده بودن. سه، چهار تا خونه هم واسه پذیرایی مهمونای عادی و

همسایه ها بود که واسه اونا هم داریه زن آورده بودن.


romangram.com | @romangram_com