#اشک_شوکا_پارت_90

ادامه دادم:

-»شما نظرتون در مورد ازدواج با من چیه؟«

-»مگه فرقی هم میکنه! مگه قراره کسی طبق خواسته ی من عمل کنه؟

سرمو به علامت تأیید تکون دادم. جفتمون قربانیای خواسته های جاه طلبانه و خودخواهی والدینمون

میشدیم. با این تفاوت که یکی از قربانیا دختر زرنگی بود که در جریان امورات پدرش قرار داشت

هرچند نقشش در تصمیم گیری ضعیف بود. اون سر قضیه هم من بودم که بی خبر از همه جا... نه از

اوضاع و احوال آگاهی داشتم و نه حق نظر دادن و تصمیم گیری. حالم از خودم بهم میخورد که تا این حد

بی عرضه بودم!

دلیلی واسه تو اتاق موندن و صحبت کردن نبود. برای نجات خونواده م باید پشت پا میزدم به عشق و

احساس و خواسته ی قلبم...

از جا بلند شدم و به سمت در اتاق راه افتادم. صدای نسرین رو پشت سرم شنیدم که میگفت:

-» نا احت نباشین... ما هم مثل خیلیای دیگه که به زور ازدواج کردن

به سمتش چرخیدم. فکر کنم غم لونه کرده توچشمام خیلی واضح و تاثیرگذار بود که ادامه داد:

-»سعی میکنم همسر خوبی براتون باشم. هرچند عادت به ناز کشیدن ندارم

از همه طرف تیربارون حرفا میشدم. از پدر، مادر، پنج خواهرم و حاال هم دختر هفده ساله ی مظفری که

با دست پیش میکشید و با پا پس میزد. جلوتر از نسرین از اتاق خارج شدم. کسایی که تو سالن بودن با

دیدن ما دست زدن و بهمون تبریک گفتن. همه چی مصنوعی و از قبل برنامه ریزی شده بود.

نسرین دختر زرنگی بود. بواسطه ی ارتباط خونواده ش با اروپاییها، اطلاع داشتن از امورات پدرش و

مسائل سیاسی، علیرغم اینکه تا کلاس نهم بیشتر نخونده بود خیلی میفهمید و به روز بود . بر خلاف من

که با وجود در دست داشتن مدرک لیسانس در رشته ی امور نظامی به خاطر عزیز دردونگی و تحت

سلطه ی والدینم بودن فردی وابسته بار اومدم. تمام سالهایی هم که در رشته نظام درس میخوندم هدفم فقط

رها شدن و اتمام هر چه زودتر درسم بود. ولی واقعیت امر چیز دیگه ای و سرنوشتم جور دیگه ای رقم

خورده بود. برای حفظ موقعیتم در دربار و حمایت از خونواده م و از همه مهمتر زیر سلطه ی مظفری و

نسرین قرار نگرفتن، باید عوض میشدم. مردی میشدم مثل پدرم، رشید خان ترشیزی، پر صلابت و پر

غرور. همینم کم بود که علاوه بر والدین و پنج تا خواهر، مظفری و خونواده ش هم لحظه به لحظه ی



romangram.com | @romangram_com