#اشک_شوکا_پارت_89
با دست گیره ی موشو درست کرد و گفت:
-»خیلی برام جالبه که تا این حد از امورات دورو برتون بی اطلاعین... میدونید که رضا شاه پهلوی
مخالف بازمونده های قاجاره و تا جایی که تونسته اونا رو نابود کرده... حتما هم شنیدین که زنان
حرمسرای قاجار با رونده شدن از قصراشون به فساد وگدایی رو آوردن! هرچند پدر شما جزو افرادی
بوده که پرونده ی سیاهی نداشته ولی افرادی تو دربار هستن که بیمارن و دنبال خونه خراب کردن بقیه.
اونم فقط به نفع جیب خودشون. یه پرونده ی ساختگی واسه پدرتون درست میکنن و کل ثروتشو بالا
میکشن. ولی حضور شما تو دربار و عنوان داماد مظفری رو داشتن همه ی اونا رو خلع سالح میکنه. اینه
دلیل حرف « ِی که زدم
زبونم بند اومده بود. از خودم خجالت کشیدم. دختر مظفری بهتر از من وضعیت و شرایط سیاسی زندگی ما
رو میدونست. این دختر چیزایی رو بهم میگفت که اگه در خواب از کسی میشنیدم وحشت میکردم. عمق
فاجعه رو درک میکردم چون آواره شدن شاهزاده های قاجار به دست رضا پهلوی رو دیده بودم. اون
موقع بود که فهمیدم اگه پدرم در ابتدا به خاطر جاه طلبیش دنبال این بود که منو به دربار بفرسته، در اون
موقع دلیل محکمتری داشت و اونم ترس از نابودی و از همه پاشیده شدن خونواده ش بود. ولی یه نکته
برام جالب بود که مظفری این وسط چی گیرش میومد که با ازدواج من با دخترش موافقت کرده بود.
خیلی صریح پرسیدم:
-»اونوقت این وسط چی گیر پدر شما میاد که رو این ازدواج مصره؟
نسرین خنده ی نسبتا بلندی کرد:
» همسر تک پسر یکی از رجال ثروتمند و بنام قاجار شدن حداقل امتیازش ثروتیه که به شما بعنوان
همسرم میرسه...«
مکثی کرد و سپس ادامه داد:
» پدرتون به پدرم قول داده عمارت و تمام زمینای شمال روپشت قباله م بندازه
پوزخندی زدم:
»پس معامله کردین؟
سریع جواب داد:
-»معامله ی پایاپای«
romangram.com | @romangram_com