#اشک_شوکا_پارت_88
فسخه!
عمارت مظفری بسیار بزرگتر و مجلل تر از خونه ی ما بود. مبلمان و چیدمان خونه نشون دهنده ی رفت
وآمد فرنگیا و ارتباط مظفری با اروپا بود. استقبال و پذیرایی گرم مهرانگیز بانو مادر نسرین، مادر و
خواهرم رو به وجد آورده بود. حدود پنج دقیقه بعد از ورود ما، نسرین بسیار آراسته و مرتب به سالن
پذیرایی اومد و خوشامد گفت.
با اشاره ی مادرم و مهرانگیز بانو از جا بلند شدم و همراه نسرین به اتاق تعیین شده رفتیم. یه جمله از
خارجیای دارالفنون به یاد داشتم که در همزمانی ورود به جایی به خانما میگفتن»فرست لیدیز«
زمانیکه نسرین با دست بهم تعارف کرد که وارد اتاق بشم طوطی وار گفتم:
-»فرست لیدیز«
فهمیدن این جمله ی فرنگی واسه دختر مظفری که با اروپاییا ارتباط داشت کار سختی نبود. نسرین خنده ی
زیبایی روکه نشونه ی رضایت از رفتارم بود تحویل داد.
بعد جاگیر شدن پشت میز چهارنفره ی چوب گردو، دستامو روی میز بهم قفل کردم و به نسرین گفتم:
-»شما اول شروع کنید«
نسرین با ظرافت کامل یقه ی لباسشو که یه پیرهن نیمه بلند با آستنایی از جنس حریر بود، درست کرد و با
آرامشی که کمتر در خانمای اون موقع میدیدم گفت:
-»بهتره اینجا شما مقدم باشید
به چهره ش دقیق شدم. زیبا بود... خیلی زیباتر از ماجان
با لحنی عصبی گفتم
-»مگه جایی هم واسه حرف زدن مونده؟
نسرین با چشمای گرد شده نگام کرد:
-»فکر میکردم شما بیشتر از همه واسه این وصلت اشتیاق دارین
فورا در جوابش پرسیدم:
-»اونوقت چرا همچین فکری کردین؟
-»به خاطر خونواده تون... شرایط اونا براتون مهم نیست؟«
گیج شده بودم . مونده بودم از چی حرف میزنه... مگه خونواده م چه شرایطی داشتن؟! نگران شدم
-»در مورد چی حرف میزنین؟
romangram.com | @romangram_com