#اشک_شوکا_پارت_87


کنم. حضورت اینجا ناخواسته منو یاد اونروزا میندازه. لباست، رفتارت و حتی نگاهت«

نگاهش رنگ خواهش گرفت:

-»توکه بهم کمک میکنی، نه؟

تا آنروز شوکا بر این باور بود که درد و رنج مخصوص رعیتهاست. هر کجا پول باشد غم و غصه جایی

ندارد. تا با چشم خود جسد بهادر را ندیده بود مرگ زودهنگام را هم خاص رعیت جماعت و فقرا

میدانست.

با بستن چشمهایش اطمینان داد که به اوکمک خواهد کرد. ارباب سرش را خم کرد. بوسه ای بر سر شوکا

نهاد. گرمایی مطبوع از فرق سر تا نوک انگشتان پای شوکا انتشار یافت

ارباب مغرور با آن نگاه نافذش که تا چندی قبل زهره بر دل شوکا آب کرده بود از رعیتش خواهش.





میکرد. چه در پس پرده وجود داشت که تا این حد ارباب نادر ترشیزی را محتاج شوکا کرده بود

ارباب از شوکا جدا شد و به سمت شومینه رفت. شوکا احساس سرما کرد. به سمت مبل رفت و شال بافتنی

را روی دوشش انداخت. ارباب نادر دستش را روی آتش شومینه گرفت. آتش شعله ور تر و اتاق را روشن

تر کرد. پشت به شومینه و رو به شوکا زبان به تعریف گشود:

-در روز مقرر شده به همراه مادرم و شهین تاج خواهر بزرگم به منزل مظفری رفتم. تمام راه تو این فکر

بودم که چی به نسرین بگم و در مورد چی با هم حرف بزنیم.چند بار از ذهنم گذروندم که واقعیت عاشق

بودنم به دختر رعیتمونو بهش بگم و آگاهش کنم که هیچ علاقه ای به وصلت با اون ندارم ولی مطمئن بودم

که با مطرح کردن این موضوع نه تنها حکم اخراجمو از دربار بلکه عاق والدین شدنمو هم امضا کردم.

چه بسا مظفری با قدرت و نفوذی که تو دربار داشت مشکلاتی هم واسه خونواده م فراهم میکرد چون

اونطور که از حرفای دایی اعتمادالسلطنه بر میومد مظفری منو به عنوان دامادش در دربار معرفی کرده

بود. پس جلسه ی آشنایی و دیدار من و نسرین کاملافرمالیته بود و به درخواست مظفری واسه متجدد

نشون دادن خودش صورت گرفته بود. تمام امیدم این بود که گفتگومون به سمتی بره که نسرین منو

نپسنده! اونوقت با فراغ بال یه فکری واسه صیغه ی ماجان میکردم. مجبورش میکردم به فرار... بعد مدتی

هم عباس باالجبار صیغه عقد رو فسخ میکرد. ماجان هم با فرارش ثابت کرده بود که صیغه از نظر اون


romangram.com | @romangram_com