#اشک_شوکا_پارت_86

-»زن که بگیره دست از این یللی تللیا بر میداره«

.

سرمو پایین انداخته بودم و لبامو از حرص میجویدم

همین روزا موضوع ازدواجشو با نسرین قطعی میکنم.

روز بعد نزدیک ظهر از خواب بیدار شدم. از اتاقم که خارج شدم، پدرم لبخند به لب با یه پاکت نامه

وارد سالن شد و رو به مادرم که در حال بازی با چند تا از نوه هاش بود گفت:

-»اینم نامه دعوت به کار پسرت تو دربار... مظفری خیلی از خودش مایه گذاشت. دستش درد نکنه

نامه ای که پدرم در دستش بود فقط برگه دعوت به کارم نبود، مطرح کننده موافقت ازدواجم با نسرین هم

بود.

. چاره ای جز تسلیم نداشتم

مهین تاج بانو مثل همیشه خودخواهانه قرار آشنایی من و نسرین روگذاشت

چیکار میکردم؟ چی میگفتم؟ از یه طرف ناامید از ماجانی بودم علیرغم آشکار بودن عشق و علاقه ش از

چشماش، قلب و زبونش فرسنگا از هم دور بودن و از ترس رسوایی حاضر نبود بهم اعتماد کنه و این سد

جدایی رو از بین ببریم و از طرفی رو در رو بودم با پدر و مادری که نمک گیر خونواده ی مظفری شده

بودن و با استخدام ته تغاریشون در قسمت نظام دربار، تمام تلاش اونا واسه باز یافتن ارج و قرب

سابقشون به بار نشسته بود. هزار هزار بار خودمو تف و لعنت کردم که به دلم اجازه دادم تو یه نگاه عاشق

بشه...

اشک از چشمان ارباب نادر جاری شده بود. بغض گلویش را میفشرد و صدایش دو رگه شده بود. شوکا با

دیدن چهره ی درهم و غمدار اربابش، اشک جمع شده در لبه ی پلکش را با انگشت اشاره ش گرفت. از

جا بلند شد. به سمت ارباب رفت بدون توجه به موقعیت خودش در آن لحظه، دست ارباب را بین دستانش

گرفت. دست ارباب حس تازه ای به او میداد. گرمایی غیر قابل توصیف که بیشتر به القٕا انرژی شباهت

داشت. مهربان گفت:

-»دلیلی نداره خاطراتتونو یادآوری کنید وقتی تا این حد آزارتون میده«

ارباب به سمت شوکا چرخید. دستش را از لابلای انگشتان او بیرون کشید. با دو دستش بازوان شوکا را

گرفت. به چشمان شوکا خیره شد:

-»یادآوری اون روزا از غم تلنبار شده تو دلم کم میکنه. هیچوقت کسی رو پیدا نکردم که باهاش درد و دل

romangram.com | @romangram_com