#اشک_شوکا_پارت_85
رو به ماجان گله مند گفتم:
-»چرا نگفتی خاطر همو میخواید؟!
ماجان گریه میکرد. بوضوح اشک میریخت. جلو اومد. به پام افتاد:
-»چی میگفتم ارباب؟! مگه اجازه ی حرف زدنم داشتم. چند روز پیش صفدر، زنش و عباس با یه مال
اومدن. پدرم نگذاشت نفس بکشم چه برسه بگم عباسو میخوام یا نه...الانم زنشم. زن شرعیش. تو روستا
شیرینی پخش کردن. همه میدونن منو واسه عباس عقد کردن. اگه ذره ای براتون مهمم ازم بگذرید ارباب.
خونواده ی شما هم اگه بفهمن نه تنها به این وصلت راضی نمیشن بلکه ما رو هم از اینجا میندازن بیرون.
به من رحم نمیکنید واسه پدر و مادرم دلتون بسوزه«
دختر بیچاره به پام افتاده بود و التماس میکرد. نمیدونستم چیکار کنم. چه تصمیمی بگیرم. همه چی بهم گره
خورده بود. اینکه ماجان طلاق بگیره امکان نداشت. اینکه به خونواده م بگم ماجانو میخوام هم ممکن نبود.
بغض راه گلومو بسته بود. نفسم بالا نمیومد. تو عمارت به این بزرگی نفس کم آورده بودم«
به سرعت از عمارت بیرون اومدم. سوار ماشین شدم و به تهران برگشتم.
نیمه شب به تهران رسیدم. ذله و کوفته... فشار عصبی وارده شده بیشتر آزارم میداد تا خستگی جسمی.
تمام درها به روم بسته شده بود. پا که به سالن گذاشتم به دلیل تاریکی با مجسمه ی بزرگ مفرغی برخورد
کردم و اون با صدای وحشتناکی نقش زمین شد. خدمتکارا و به دنبالشون پدر و مادرم سراسیمه به سالن
اومدن. غلامرضا و عبدالکریم، خدمتکارای خونه، خودشونو از پشت روم انداختن و با بلند شدن فریادم و
روشن شدن چراغ از مشت و لگدای احتمالی اونا مصون موندم.
پدرم با دیدنم غضبناک به سمتم اومد:
-»معلوم هست کدوم گوری؟ رفتی شمال چه غلطی بکنی؟ مگه با مظفری قرار نذاشتی که امروز برید
دنبال کارای استخدامیت تو دربار؟
تازه یادم افتاد که چند شب قبل به پدر نسرین قول داده بودم که به دربار برم که منو به چند تا از رجال
معرفی کنه تا هرچه زودتر کارمو شروع کنم. چیزی غیر از معذرت خواهی تو دست نداشتم. کارد میزدن
خون پدرم در نمیومد خصوصا که نبود منو به حساب خوشگذرونی با دوستای فرنگیم گذاشته بود.
مادرم با دیدن برخورد شدید پدر، کوتاه اومد و به سمت اتاق خواب راه افتاد. در حالیکه خمیازه میکشید
به پدرم گفت:
romangram.com | @romangram_com