#اشک_شوکا_پارت_84

اونروزم نشون آورده بودن که حسین از بوم پرت شد و خواستگاری عقب افتاد«

رو به ماجان فریاد کشیدم:

-»تو هم عباس رو میخواستی؟

جوابم فقط هق هق ماجان بود

باباقلی در حالیکه دستاشو را بهم می مالید به سمتم اومد.:

-»درداتون به جونم ارباب، خودتونو ناراحت نکنید. ماجان اگه عاشق عباس میشد خودم سرشو میبریدم که

خاطره ی خواهرم تکرار نشه! کم نبودن دخترایی که سر عشق و عاشقی بی آبرو شدن... «

با حرص تو سالن قدم میزدم و بلند بلند میگفتم:

-»وای... وای از دست شماها! ارباب و رعیت ندارید. همه تون زورگویید. چرا از دخترت نپرسیدی

عباس رو میخواد یا نه؟

باباقلی لبخند تمسخر آمیزی رو لبش اومد:

-»دورت بگم آقا، کدوم بچه صلاح خودشو میدونه که ماجان خیر و صلاحشو الهمه«

دقیقا حرفی که پدر و مادرم بهم زدن. از روز اول واسه زندگیم بریدن و دوختن با این فکر که نمیتونم

درست تصمیم بگیرم.

با قاطعیت رو به بابا قلی گفتم:

-»صیغه باید فسخ بشه... ماجان مال منه. همین که گفتم«

باباقلی محکم یه دستشو رو دست دیگه ش کوبید و نالید:

-»نگید ارباب... صیغه ی دائم خوندن. زن و شوهرن. ماه دیگه عروسیشونه. بگذر از خیر ماجان... تو رو

به مقدساتت قسم میدم ارباب، بچگی نکن. ماجان به درد تو نمیخوره. تو مردم چی بگم؟ بگم پسر اربابمون

ماجانو میخواست طلاقشو از عباس گرفتیم دادیم به اون... توروخدا آقا، لجبازی نکن. ماجان زن دو

روزته. اون با دنیای شما ناآشناست یا خودش دق میکنه و یا شما رو دق میده



. از قدیم گفتن کبوتر با کبوتر

باز با باز . کلاغ رو با باز چیکار... نکن ارباب اینکارو با ما«

مونده بودم چی بگم. هم حرفش درست بود و هم نادرست. اگه با فکر به آبروی اونا خودمو کنار میکشیدم،

پس با دل صاحب مرده م چیکار میکردم؟!

romangram.com | @romangram_com