#اشک_شوکا_پارت_83
نگاهی به ماجان کردم که از روی دوشم به سمت در گردن کشیده بود.سرمو به سمت در عمارت
چرخوندم. باباقلی با چشمای گشاد شده و رنگ و رویی پریده به ما نگاه مبکرد.
علیرغم اینکه سعی میکردم خودمو از تک و تا نندازم و وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده ولی قیافه ی بی رنگ
و روی باباقلی که خشمی ناشی از غیرت مردونه پشتش پنهون شده بود، شرمسارم کرد.
دهن باز کردم که واسه باباقلی توضیح بدم که نیتم خیره و قصدم ازدواج با ماجانه ولی بابا قلی پیشدستی
کرد و با صدایی که غم و ناراحتی در اون موج میزد گفت:
-»همه ی حرفاتونو شنیدم ارباب، نکنید اینکارو با ما... شما بزرگ مایید. رییس مایید... ازمون جون
بخواید، دریغ نمیکنیم ولی ما رو بی آبرو نکنید...ماجان همقد و قواره ی شما نیست. شما جزو اعیونو
اشرافید با آدمایی مثه خودتون رفتوآمد دارید. همگی یا درباری ان یا اشراف زاده. ماجان بیچاره کجای
زندگی شما جا داره. چند صباحی که بگذره براتون عادی میشه و عیباش گنده تر به چشم میاد. ارباب
بزرگ میگفتن آرزوشون اینه که شما وارد دربار بشید. ماجان حتی سواد خوندن و نوشتن نداره چه برسه
به فهم و شعور رفت وآمد با زنای دربار
خودشو رو پام انداخت و با دست ساقای پامو چسبید. دستام از دور ماجان باز شده بود و دخترک با چشمای
وحشتزده به پدرش نگاه میکرد. از صدای بابا قلی معلوم بودکه گریه میکند. تنش روی پاهام میلرزید. خم
شدم که بلندش کنم . بین هق هقش گریه ش گفت:
-ارباب از ماجان بگذرید... اونو به ما ببخشید. اون شیرینی خورده ی عباسه... چند روز قبل محرم شدن.
با شنیدن این حرف دستام شل شد. خودمو از دستای بابا قلی آزاد کردم و چند قدمبی هدف به سمت پنجره
رفتم. یه مرتبه برگشتم و رو به ماجان گفتم:
-»بابا قلی درست میگه؟ محرم عباس شدی؟
ماجان سر به زیر انداخته بود و اشک میریخت. زیر لب گفت:
-»بله آقا..
فقط حرکت لباشو دیدم.
بابا قلی از جا بلند شد و به سمتم اومد:
-»خیلی وقته صفدر و زنش حرف ماجانو زدن. همه تو روستا میدونستن که عباس خاطرخواه ماجانه...
romangram.com | @romangram_com