#اشک_شوکا_پارت_82

شربت سکنجبین وارد عمارت شد. بقدری تشنه بودم که همه ی لیوانو یه نفس سرکشیدم.

نهارمو که خوردم واسه استراحت به اتاق بالا رفتم و منتظر غروب آفتاب شدم. میدونستم که عصرا باجی

به روستا میره و بابا قلی هم خودشو مشغول کارای باغ میکنه. پس با خیال راحت میتونستم با ماجان حرف

بزنم.

صدای بلند صحبت کردن یه مرد جوون غریبه از فضای جلوی عمارت به گوش میرسید.از پنجره نگاه

کردم. جوونی بیست ساله و چهار شونه در حال صحبت با باباقلی بود. یه دفه ماجانودیدم که طبق معمول

با لباس مازندرونی با یه سینی که در اون یه لیوان آب یا شربت بود به سمت مردا اومد. از دیدنش خستگیم در رفت .





سینی روبه سمت مرد جوون گرفت. احساس کردم مرد جوون به ماجان خندید و ماجان هم

.حس قشنگی از این کار ماجان نداشتم.

لبخندشو با خنده ی شیرینی پاسخ داد

.با اطمینان به اینکه ماجان سهم

خودمه و بالاخره مال من میشه اونا رو همونجا رها کردم و روی تخت برگشتم تا چرتی بز نم.

نزدیک غروب از خواب بیدار شدم. همینطور که از پله ها پایین میومدم، ماجان با چراغ توری وارد

عمارت شد. گل از گلم شکفت. با سرعت از پله ها پایین اومدم.ماجان از دیدنم دستپاچه شد و با ِمن ِمن

گفت:

-»سلام آقا«

با چند گام بلند خودمو بهش رسوندم. چراغ رو ازش گرفتمو روی میز گذاشتم. ماحان رو به سمت خودم

کشیدمو در آغوش گرفتم. ماجان مثل گنجشکی که اسیر شده باشه التماس میکرد ولش کنم ولی بی توجه به

مقاومتش چشم به تابلوی ناصرالدین شاه روی دیوار دوخته بودم و پشت سر هم میگفتم:

-»اومدم بهت بگم تقریبا همه چی واسه فرار هردومون مهیا شده. خودتو واسه آخر هفته آماده کن. فردا بر

میگردم تهران که برنامه رفتنمونو به آلمان ردیف کنم. پنجشنبه ساعت سه بعد ازظهر لب همون چشمه ای

که همو دیدیدم. باشه؟

صدایی از ماجان نشنیدم. تکونش دادم:

-»فهمیدی چی گفتم ماجان؟«

romangram.com | @romangram_com