#اشک_شوکا_پارت_81






دیر بجنبن مظفری دخترشو

عروس میکنه و ورود نادر به دربار سخت میشه. همین جمالت کافی بود که مادرم در اسرع وقت خودشو

به بازار برسونه و واسه عروس خانم گرونترین انگشتر جواهرو بخره و با چند تا بقچه ترمه ی گلابتون

دوزی شده، یه دیس باقلوا و یه ظرف نقره به همراه خواهرام واسه خواستگاری و نشون کردن به منزل

مظفری برن. برخلاف سنت اون موقع که بدون نظر خواهی از دختر عروسش میکردن، مظفری تاکید

کرده بود که من و نسرین قبل ازدواج حتما یه جلسه همو ببینیم و در مورد خودمون صحبت کنیم. خواهرام

که تا اون موقع واسه اینکه رو حرف پدر و مادرم حرفی نزنن موافق این وصلت بودن بعد از پی بردن به

روشنفکری خونواده ی مظفری مصرانه تلاش میکردن که این ازدواج سر بگیره. چون معتقد بودن وصلت

با اونا باعث میشه که والدینم کمی تعصبات خشکشونو در بعضی مسائل کنار بذارن. همه داشتن

خودشونو واسه عروسی آماده میکردن ولی من با بهونه گیریهای الکی از ازدواج با نسرین طفره میرفتم.

زمان وقت کشی نبود باید به چالوس میرفتم و در اولین فرصت نقشه م که همون فرار با ماجان بود رو

عملی میکردم. نامه ای در مورد رفتنم به شمال واسه پدر و مادرم گذاشتم و قبل از طلوع آفتاب ماشینو

برداشتم و به سمت شمال رفتم. تمام راه در فکر بودم و نقشه م رو هزار بار زیرو روکردم.چند روز مخفی

شدن از دید بقیه تا زمانیکه از جستجو خسته بشن و سپس راهی شدن به آلمان با حمایت دوستام بهترین

راه واسه ازدواج با ماجان و رها شدن از حرفو حدیثا بود.

نزدیک ظهر به عمارت رسیدم. باباقلی از دیدن حضور بی موقع و بدون اطلاع من بهت زده به سمت

ماشین دوید.

ماشینو نزدیک عمارت پارک کردم و پیاده شدم.

باباقلی متعجب گفت:

-قربانتون بشم آقا...اتفاقی افتاده بی خبر اومدین؟

-»اتفاقی نیفتاده...یکی دو روزی اینجا کار دارم« در حالیکه به سمت عمارت میرفتم گفتم:

-»یه لیوان آب سرد برام بیار«

مترصد فرصت مناسبی بودم که بتونم با ماجان صحبت کنم و اونو واسه فرار قانع کنم. باجی با یه لیوان


romangram.com | @romangram_com