#اشک_شوکا_پارت_80
عدم اطلاع از شوکا هم آنها را عصبی تر کرده بود. معلم جوان به آنها اطمینان داده بود که شوکا در
وضعیت خوبی است و آدرس محل سکونت شوکا را به آنها داده بود.
شوکا بعد از پذیرایی از مهمانهایش به سمت عمارت رفت تا اربابش را از حضور آنها در منزل آگاه کند و
از او اجازه بگیرد که آنشب را به پذیرایی مهمانهایش بپردازد. ولی با چراغهای خاموش و در قفل عمارت
مواجه شد. چند بار تا شب به عمارت سر زد ولی خبری از ارباب نبود. با حدس اینکه ممکن است ارباب
برای کاری به تهران رفته باشد، شب را با مهمانهایش سر کرد.
تا مدتی که آقای معلم و همسرش در خانه ی شوکا بودند، چراغ عمارت هم خاموش بود. بعد چند روز
شوکا با روشن شدن چراغ عمارت پی به حضور ارباب برد و برای عرض ادب به خدمت نادر ترشیزی
رفت.
ارباب نادر مطابق همیشه با لباسی رسمی در انتظار شوکا بود. بدون آنکه توضیحی در مورد چند روز
غیبتش بدهد شروع به صحبت کرد:
-اونشب تمام بحث پیرامون شروع کارم در دربار و اوضاع سیاسی کشور بود. خیلی زود متوجه شدم که
خونواده ی مظفری که شامل والدین نسرین و دو برادرش میشدن، منو زیر نظر دارن. بقدری فکرم به
سمت ماجان بود که هیچ توجهی به حضور اونا نداشتم و اینو به حساب متانتم گذاشتن. زمانیکه مهمونا
قصد رفتن داشتن دایی اعتماد السلطنه که همه ی آتیشا از گور اون بلند میشد بحث خواستگاری از نسرین
رو پیش کشید و از خونواده ی مظفری اجازه خواست که چند روز بعد به منزلشون بریم.
خسته تر از همیشه به تختخوابم رفتم. چهره ی ماجان از جلوی چشمام پاک نمیشد. راسته که میگن آدم از
هرچی منع بشه بهش حریصتر میشه! بارها و بارها مزایای نسرینو با خودم تکرار کردم و اونو در مقابل
ماجانی که چیزی جز سادگی و بی غل وغشی نداشت، گذاشتم ولی نتونستم فکر ماجان رو از سرم بیرون
کنم. خریت که شاخ و دم نداره... ماجان حکم میوه ی ممنوعه رو برام پیدا کرده بود و هرچه اونو دست
نیافتنی تر میدیدم بهش حریصتر میشدم. باید در اولین فرصت به چالوس برمیگشتم. هیچ راهی غیر از
فرار نداشتیم. میتونستم روی دوستای آلمانیم حساب کنم که مقدمات رفتن من و ماجان رو به آلمان فراهم
کنن. با پرو بال دادن به این فکر کمی آرامش گرفتم و نیمه های شب خوابم برد.
به هفته نکشیده دایی اعتمادالسلطنه مراسم خواستگاری از نسرینو ردیف کرد. معتقد بود تا تنور داغه باید
نونو چسبوند. مشکل پامو بهونه کردم و گفتم تا بهبودی کاملم صبر کنن. وقتی که بهونه گیریای منو دید
حرف خواستگارای پشت در نسرینو پیش کشید و به پدرم جدی گفت که اگه
romangram.com | @romangram_com