#اشک_شوکا_پارت_79


لنگان راه میرفتم و فکر چاره بودم. درد تیرکشنده ی قوزکم امانمو بریده بود ولی بقدری از تصمیم پدر و

مادرم کلافه بودم که به چیزی غیر از رها شدن از اون مخمصه فکر نمیکردم ولی هیچ راهی پیدا

نمیکردم. ذهنم قفل شده بود.

با وارد شدن خواهرم جیران به اتاق واسه اعلام حضور نسرین و خونواده ش دستی به موهام کشیدم. لباس

مرتبی پوشیدم و به استقبال مهمونا رفتم.

مظفری مردی فرهیخته و به روز بود. طرز لباس پوشیدنش نشون میداد که با مردم فرنگ حشرو نشر

داره. نسرین مظفری دختری حول و حوش شونزده سال، لاغر اندام با قدی بلند بود. چشم و ابروهای

مشکی و پوست مهتابیش، چهره شو زیبا کرده بود. در نگاه اول هر کسی متوجه میشد که نسرین از ماجان

در همه چیز سرتره از خانواده گرفته تا تحصیلات و اصول رفتاری.

با یه عصای سفید کنده کاری شده کنار پدرم ایستاده بودم و به مهمونا خوش آمد میگفتم. نسرین آخرین

نفری بود که وارد شد. وقتی دست دراز کرد به سمتم کاملا مطمئن شدم که دختری فرنگرفته س و

برخلاف شاهزاده خانمای قاجار که زنانی مردم گریز بودن، دختری اجتماعی و با ادبه.

نگاهی به صورتش کردم. واقعا زیبا بود. دستشو بین انگشتام گرفتم وکمی فشاردادم. ناخودآگاه نرمی

پوست و کشیدگی انگشتاشو با دست ماجان مقایسه کردم. تفاوت واضحی بین دستای یه دختر پولدار

شهری با یه دختر رعیت وجود داشت . نگاهی به چهره م کرد. لبخند شیرینی به صورتم پاشید. دندونای

صدفی مروارید مانندش اونو زیباتر کرد ولی نه زیباییش چشماموگرفت و نه ته دلم لرزید

هوا کاملا روشن شده بود. شوکا پشت سر هم خمیازه میکشید. ارباب نادر متوجه خستگی.

دخترک شد و

اورا مرخص کرد. شوکا مثل اسرای آزاد شده سراسیمه از عمارت خارج شد. نفس بلندی کشید و زیر لب

گفت:

-آخیش... راحت شدم

خودش را با عجله به ساختمان سرایداری رساند. در رختخواب جا خوش کرد و در آرامش کامل به خواب

رفت. با صدای ضربات پی در پی به در بیدار شد. از پنجره نگاه کرد. جمال کمالی و همسرش برای

دیدن اوآمده بودند. مطلع شد که آقای معلم به عنوان دوست رسول نزد خانواده اش رفته است وآنها هم

علیرغم پرسو جوی زیاد نتوانسته اند اطلاعی از سلامتی پسرشان بگیرند و خیلی نگران بودند. در ضمن


romangram.com | @romangram_com