#اشک_شوکا_پارت_78
-»مگه در حال حاضر، با توجه به رونده شدن پدرتون از دربار چیز مهمتری هم تو زندگیتون وجود داره؟
حاضرجوابانه گفتم:
-»پس عشق چی میشه؟ جایگاهش تو زندگی کجاس؟«
پدرم خنده ی بلندی کرد:
-»وقتی شکمت گرسنه باشه میتونی عشق رو با خودت ببری و نون گدایی کنی؟! چند روز بهاری شمال
بودی و گل و گیاها رو دیدی، شاعر شدی... یادت رفته به دنبال اینهمه زیبایی پاییز و زمستونی هم در
راهه!«
تا اومدم در جواب پدرم بگم که اونا هم زیبایی خودشونو دارن، مادرم پیش دستی کرد:
-»پدرت و من تصمیمونو گرفتیم و خواهرات هم به این وصلت راضی ان. فکر نکنم در دورو بر دختری
سر تر از نسرین باشه. با کمالات و تحصیلکرده. کمتر دختری در این دوران سیکل داره. داییت هم
میگفت در زیبایی چیزی کمتر از شاهزاده ها نداره. مخالفت کردنت قبل دیدنش، همه
بهونه و سرباز زدن
از مسئولیت زندگیه... خودتم میدونی حرف اول و آخر رو تو این زندگی پدرت و بعد من میزنم. صلاح
زندگیت ازدواج با نسرینه«
دهن باز کردم که حرفی در جواب بزنم که پدرم با بالا بردن دستش منو وادار به سکوت کرد.
مادرم در ادامه گفت:
-»حاضر شو با غلامرضا به مریضخونه برین و قبل اومدن مهمونا فکری به حال چوبای بسته شده به پات
بکنن که اصلا خوشایند نیست... از حالا به بعد هم نه پدرت و نه من خوش نداریم حرفی بر خلاف تصمیم
خونواده بشنویم!«
حرف، حرف خودشون بود. وقتی تصمیمی میگرفتن راه برگشتی نبود مگه اینکه از خونواده جدا میشدم.
در هر صورت باید اونشبو به پایان میرسوندم و سر فرصت تصمیمی اساسی میگرفتم.
لبخند تلخی رو لبام نشست. پدرم صداشو بلند کرد:
-»غلامرضا... غلامرضا... بیا آقا نادرو ببرمریضخونه. زود باش.
-بعد از بازگشت از مریضخونه و باز کردن آتل پام ، تا لحظه ی ورود خونواده ی مظفری در اتاقم لنگان
romangram.com | @romangram_com