#اشک_شوکا_پارت_77
در انتهای راهرو هم پله هایی که به طبقه ی بالا و محل زندگی ما ختم میشد، بود. پله ها رو دو تا یکی
کردم و خودمو به سالن بزرگی که نشیمنمون بود رسوندم. با دیدن تغییرات دکوراسیون خونه ش ّکم به یقین
تبدیل شد که مهمونی مهمی در پیشه... طبق معمول پدر و مادرم روی دو تا مبل، بالای سالن پذیرایی
نشسته بودن و پنج خواهرم به همراه بچه هاشون دور و برشون میرفتن و می اومدن. پدر و مادرم با دیدن
پای لنگان من از جا بلند شدن و به سمتم اومدن. خواهرا هرکدوم به نحوی نگرانی خودشونو ابراز کردن.
وقتی به همه اطمینان دادم مشکل خاصی نیست، خودموبه پدرم رسوندم. خم شدم و دستشو بوسیدم. پدرم
با دست دیگه ش چند ضربه ی آروم به پشتم زد. وقتی که خم شدم دست
مادرمو ببوسم دستشو پس کشید و
مرا در آغوش گرفت. مادرم از نوادگان ناصرالدین شاه بود. یه زن صاحب کمالات و اشرافی و در عین
حال دلسوز برای فرزنداش خصوصا من که تنها پسر خونواده و بعد از پنج دختر متولد شده بودم.
خودمو از آغوش مادرم بیرون کشیدم و با لبخند کفتم:
-»چی شده مهین تاج بانو بعد مدتها ضیافت راه انداختن!؟ سفیری، شازده ای، کسی قراره ما رو امشب
مفتخر کنه؟!«
مادرم خوشحال از دیدن پسر عزیز دردونه ش در حالیکه لبخند خوشحالی رو لباش نقش بسته بود، گفت:
-»امشب داییت ، اعتماد السلطنه، به همراه خونواده ی مظفری میان اینجا. مظفری موافقت دربارو واسه
استخدامت گرفته و صد البته ما که از اومدنت خبر داشتیم مقدمات این مهمونی رو چیدیم که به بهانه ی
تشکر ازشون، مسئله ازدواج تو و نسرین رو هم پیش بکشیم .
تمام نقشه هام نقش بر آب شد. خودموآماده کرده بودم که بعد یه استراحت کوتاه موضوع علاقه م به ماجان
رو مطرح کنم. گله مند رو به مادر و پدرم گفتم:
-»اونوقت نباید خودم از مسئله ی به این مهمی با خبر میبودم؟
مادرم که در سخن وری از پدرم سرتر بود جواب داد:
-»مگه تصمیمی که واسه خواهرات گرفتیم به ضررشون تموم شد؟ همگی زندگی خوب اشرافی دارن...«
میون کلام مادرم پریدم :
-» همین... زندگی اشرافی یعنی همه چیز؟
مادر نگاه حاکی از تعجب بهم انداخت:
romangram.com | @romangram_com