#اشک_شوکا_پارت_76

انگشتای دستش بازی میکرد. معلوم بود که میخواد چیزی بگه ولی روش نمیشه. نگاهشو به در عمارت دوخت وگفت

شما به من خیلی لطف دارید آقا، اتفاقی که بینمون افتادو فراموش کنید. من به حساب محبت شما به

رعیتتون میذارم. فاصله ی منو شما به اندازه ی یه دره س که هیچوقتم پر نمیشه! اینطوری هم شما راحت

ترید و هم من عذاب نمیکشم«

دستشو گرفتم. باز بوی عطر گل یاس به مشامم خورد. به سمتم چرخید. گفتم:

-»تا این حد به من بی اعتمادی؟ چون تو مدت کوتاهی بهت علاقمند شدم فکر میکنی همش خیال و هوسه؟

مگه واسه اینکه یه نفر به کسی علاقمند بشه چند وقت لازمه؟ من این دره ی فاصله رو پر میکنم... حالا

ببین!«

یه قطره اشک از گوشه ی چشمش چکید:

-»آقا، من به حق خودم قانعم. همون پسر صفدر از سرمم زیاده... با من اینکارونکنید ارباب... نذارید مثل

زلیخا رسوای عالم بشم!«

از تشبیهش خنده م گرفت. از اینکه به من نسبت یوسف داده بود پر از غرور شدم. انرژیم مضاعف شد:

-»ولی زلیخا هم بعد بی آبرو شدن سهم یوسف شد«

دستشو از دستم بیرون کشید.از جا بلند شد و محکم گفت:

-»ولی من نمیخوام مثل زلیخا رسوا بشم. شما هم منو فراموش کنید. به نفع هردو تامونه! نذارید بیشتر از

این بهتون دلبسته بشم!«

دست انداختم به سمتش که تو بغل بگیرمش. جا خالی داد. دستم گیر کرد به گردنبندش و پاره شد. ماجان با

سرعت از در خارج شد. نگاهی به دستم انداختم. گردنبند درست شده از هسته های خرما ، لای انگشتام

آویزون بود.

سپیده دمیده بود. شوکا نگاهی به ارباب نادر کرد که بی وقفه خاطراتش را بازگو میکرد. علت دانستن

خاطرات مردیکه حکم اربابش را داشت، برایش گنگ و نامفهوم بود.

ارباب شروع به قدم زدن کرد:

- به تهران که رسیدیم بعد از رسوندن دوستام به مکان اقامتشون به عمارت پدرم که در منطقه ای نزدیک

به خیابان الله زار بود، رفتیم. حیا ِط جارو و آبپاشی شده و به مشام رسیدن بوی چند مدل غذا همگی

نشوندهنده ی ضیافتی مهم بود.

از در ورودی وارد راهرویی میشدیم که درقسمت جلوی اون مطبخ قرار داشت و چند اتاق واسه خدمه.

romangram.com | @romangram_com