#اشک_شوکا_پارت_75
رسمیت پیدا نمیکرد، دلیلی واسه غیرت بازی نمیدیدم. در جواب باجی گفتم:
-»کسی که ماجانو بخواد پای بدو خوبشم وایمیسته. در ثانی مگه ماجان چند سال سن داره که هول
برت داشته؟!«
-»چارده، پونزده سالشه... من همقد این بودم بچه بغلم بود. دخترم یه بهاری داره ارباب. دختری که به
شونزده برسه و خونه ی باباش باشه ترشیده س... بعدشم آقا جان،کی از عباس واسه ماجان بهتر؟!
ماشا...خوش قد و بالا، کارشم که معلومه. با باباش رو زمینای شما کار میکنه. از سر خودمونم زیاد هست. شما
به دخترای دورو برتون نگاه نکنید که خواستگارا از سرو کول هم بالامیرن. مگه چند تا خواستگار واسه
ما فقیر بیچاره ها میاد؟ یکی یا دو تا... وای به حالمون که دومی هم ماجانو نپسنده. اونوقت تو روستا حرف
به دور میفته که حتما دختر بابا قلی عیب و ایرادی داره که دو تا خواستگار نپسندیدنش
نگاهی به ماجان انداختم که عصبی بود و ناخن شستشو میجوید.
اونشب تا صبح نخوابیدم . به این فکر میکردم که نکنه عجولانه تصمیم گرفتم و عشقم به ماجان از روی
هوسه و دختر بیچاره رو هوایی کردم. ولی واقعیت این بود که حضور ماجان بهم آرامش میداد.
داستان که به اینحا رسید ارباب نادر نگاهی به شوکا انداخت که روی مبل لمیده و با چشمانی قرمز
میخکوب اربابش شده بود. لبخند تلخی بر لبان ارباب نادر ترشیزی نشست که حاکی از تلاطم درونش بود.
به شوکا گفت:
-اگه خسته شدی باقیش باشه فردا..
شوکا کنجکاو ادامه ی داستان بود:
-نه... اصلا... لطفا ادامه بدید
شوکا از جا بلند شد و به سمت ارباب که روی مبل دو نفره ی نزدیک شومینه نشسته بود رفت. با فاصله از
او نشست. ارباب به سمت شوکا چرخید تاللو اشک در چشمانش مشهود بود. با صدایی خش دار گفت:
-روز بعد باید به تهران برمیگشتیم. منتظر ماشینی بودیم که پدرم برامون فرستاده بود. ماجان بقچه به دست
وارد عمارت شد. آلفرد و دیوید مشغول جمع کردن وسایلشون در اتاقای بالا بودن.
ماجان بقچه ای را به سمتم گرفت:
-»نون محلیه، مادرم واسه ارباب پخته. میذارم رو چمدونتون«
بعد گذاشتن نون روی چمدون پیشم اومد و همین جایی نشست که تو نشستی. سرشو پایین انداخت. با
romangram.com | @romangram_com