#اشک_شوکا_پارت_74
مدتی به همین وضع گذشت. با صدای »ماجان،ماجان« گفتن باجی به خودمون اومدیم. ماجان به سرعت از
من جدا شد. کتاب قرآنو برداشت. روی یکی از صندلیای پشت میز نهارخوری گذاشت و با هول و ولا
گفت:
-»بعدا میارم میبرمش«
با عجله از در عما رت بیرون رفت.
باز من بودم و سکوت عمارت. تصمیم گرفتم به محض بازگشت به تهران مخالفتمو در مورد ازدواج با
نسرین مظفری به همه بگم. عشق و علاقه به ماجان دلیرم کرده بود. میدونستم که خونواده م خصوصا
مادرم با شنیدن این حرف شمشیراشونو از رو میبندن و احتمال داره بابا قلی و خونواده ش رو از عمارت
بندازن بیرون. ولی مرگ یه بار و شیون هم یه بار. بیست و دو سال من به حرف اونا گوش کردم یه بار
هم اونا حرف منو قبول کنن.
تو اوهام و خیالات خودم بودم که باجی و ماجان سینی غذا به دست وارد عمارت شدن.
باجی همینطور که سینی غذا تو دستش بود و به سمت میز نهار خوری میرفت گفت:
-»ببخشید آقا غذاتون دیر شد. همش تقصیر حسین ورپریده س. نزدیک بود همه ی ما رو به سکته بده!«
-» حالش چطوره؟ «
-»بردیمش مریضخونه... سرشو شیش تا کوک زدن. خدا خیر بده به عباس. وقتی ننه و باباش رفتن خونه
شون و گفتن حسین از بالا بوم افتاده، خودشو جلدی رسوند مریضخونه«
از شنیدن نام حسین اخمی بین ابروام نشست. به ماجان نگاه کردم. چشماشو ازم دزدید.
ربابه آهی کشید و ادامه داد:
-»یعنی بازم میان؟«
-»کی بازم میاد؟ از کی حرف میزنی؟«
-»از عباس ارباب جان..یعنی بازم ننه و بابای عباس میان خواستگاری؟ اتفاق امروز رو به فال بد
نمیگیرن؟
«
اصلا دلم نمیخواست صحبت خواستگاری ماجانو پیش بکشه ولی تا پدر و مادرم مطلع نمیشدن و همه چی
romangram.com | @romangram_com