#اشک_شوکا_پارت_73
-»نه.. آقا نه..«
سرشو روی زانوام گذاشتم و دستمو روی سرش . آهسته گفتم:
-»بوی عطرت آرومم میکنه ماجان!«
سرشو بلند کرد و با چشمای اشکی تو صورتم خیره شد. برام عجیب بود که در کنار این دختر چهارده
ساله به آرامش میرسیدم. نگراتی رو در چشماش میدیدیم. چند بار دهن باز کرد که چیزی بگه ولی
منصرف شد. مجددا سرشو روی زانوم گذاشت. با صدای بغض کرده ش گفت:
-»پدر مهری رعیت بود. اربابشون مهری رو دوست داشت. بهش گفته بود تحت هیچ شرایطی پشتشوخالی
نمیکنه و تا آخر عمر اونو پیش خودش نگه میداره. ولی دروغ گفت. به سال نکشیده ملکشو فروخت.
مهری از اربابش حامله بود. آبروشون رفت و در به در شدن.
مجددا سرشو بلند کرد. اشک توچشماش جمع شده بود. انگشت اشاره م رو روی بینیم گذاشتم:
-»شیشششش«
همین حروف بی معنی واسه آرامش ماجان کافی بود. روی مبل کنارم نشست. دیگه توچشماش ترسی نبود.
دستشو تو دستم گرفتم. نمیدونستم چی بگم و چه قولی بهش بدم. خودمم لنگ در هوا بودم.
اختیاری از خودم نداشتم. پدرم، خدام شده بود و واسه لحظه لحظه ی زندگیم نقشه می کشید. چند وقتی هم
زمزمه ی ازدواجم با دختر یکی از رجال دربار رو پیش کشیده بود.
داییم تاحر فرش بود و تو بازار حجره ی بزرگی داشت. بواسطه ی شغلش ارتباط خوبی با درباریان پیدا
داییم هم
کرده بود. پدرم به هر دری میزد تا من وارد سیاست بشم واسه همین دست به دامن داییم شده بود.
پیشنهاد کرد با دختر مظفری یکی از مردای دربار پهلوی که از دوستاش بود ازدواج کنم. این پیشنهاد شدیدا
مورد استقبال خونواده م قرار گرفت. همه حق داشتن در مورد زندگی من نظر بدن الاخودم.
ولی اون لحظه مال خودم بود. دستمو دور کمر ماجان انداختمو اونو توآغوشم کشیدم. چونه مو روی سرش
گذاشتم و با لحنی مطمئن ولی آرام گفتم:
-»من مثل ارباب دوستت نامرد نیستم«
romangram.com | @romangram_com