#اشک_شوکا_پارت_72

پنج آیه که تموم شد به ماجان گفتم:

-»حالا بیا نزدیکتر و تو بخون«

یه کم دیگه نزدیک شد.اونقدر که فاصله مون به اندازه ی دو وجب بود.بوی خوشی تو بینیم پیچید. دومرتبه

دماغموچین دادم و بو کشیدم. بعید بود که ماجان عطر داشته باشه. عطر خاص اعیان و اشراف بود نه

رعیتها. با حیرت از ماجان پرسیدم:

»عطر زدی؟«

ماجان کف دستشو به سمت بینیش برد و لبخند زیبایی روی لبش نشست. در جوابم گفت:

-»عرق گل یاس رازقیه... به دستام می مالم. نمیذاره خیلی زمخت و خشک بشه«

قرآن روجلوش گرفتم:

-»بخون«

کلماتو به سختی ادا میکرد. شاید سر یه کلمه اونقدر من من میکرد که حوصله م سر میرفت. بوی یاس هم

بدجوری این وسط وسوسه کننده بود. آیه ی پنجم رو که خوند. نفس بلندی کشیدم. ماجان قرآن رو بست .

قطرات عرق روی پیشونیش دیده میشدکه علتش خجالت از ارباب و عدم تواناییش در روون خوندن قرآن

بود. از جا بلند شد و رو به من گفت:

-»خیر ببینی ارباب. خدا حفظت کنه. غم به دلم بود فردا جلو دوستم چکار کنم. من برم چایی دم کنم و

بیارم«

بوی یاس بدجوری سرمستم کرده بود. هنوز یه قدم دور نشده بود که دستمو دراز کردم و به دامنش چنگ

زدم:

-»ماجان!«

به سمتم برگشت ومتعجب به دستم که دامنشوگرفته بودم نگاه کرد. چشمشو از دامنش گرفت و خیره ی

چشمام شد. چشمای تیله ای و شهلاییش وسوسه انگیز بود. به سمت خودم کشیدمش. دامنشو ول کردم و به

بازوش چنگ انداختم. متحیر مسیر دستمو دنبال میکرد. با ناله گفت:

-»آقا...«

میدوستم از چی ترسیده. چیزی که بین اربابها و رعیتای جوان زن شایع بود. اونقدر ساده بود که به ذهنش

نرسید حتی اگه اهل کاری هم بودم با اون پای لنگم چکاری ازم بر میومد. به سمت خودم کشیدمش. فاصله

مون خیلی کم شده بود. روی دو زانو پیش پاهام نشست. از ترس میلرزید. با ناله گفت:

romangram.com | @romangram_com