#اشک_شوکا_پارت_71


شاید اگه خواهرم یا مادرم شاهد این صحنه بودن دریافتی بجز پررویی ماجان نداشتن.از نظر مادرم ارباب

، ارباب بود و رعیت، رعیت. مرز بین این دو قشر از بین نرفتنی بود.

ولی من درخواست ماجان رو حمل بر خودمونی بودنش میکردم و دوست داشتم بهش کمک کنم.

دستمو به سمتش دراز کردم:

-»من قرآن نمیخونم ولی شاید بتونم کمکت کنم«

خوشحالی توچهره ش نقش بست. به سمتم اومد. کتاب رو به دستم داد و پیش پام نشست.

نگاهی پرسشگرانه بهش کردم:

-»دلیلی نداره رو زمین بشینی. بلند شو روی مبل بشین. جا واسه هردوتا مون هست«

چشماشو گرد کرد تو صورتم:

-»ولی...«

-»ولی و اما نداره ... اینطوری نمیتونم اشکالاتو بگم. منم که نمیتونم رو زمین بشینم«

از جا بلند شد. لپاش از خجالت گل انداخته بود. با شرم و حیا اونطرف مبل نشست. سرش پایین بود.

پرسیدم:

-»چرا سرخ شدی؟«

با من من جواب داد:

-»آقا ما رعیتیم... جامون زیر پای شماست نه کنارتون «

خنده ی بلندی کردم:

-»بیا اینورتر دختر... اینطوری نمیتونم برات قرآن بخونم«

کمی نزدیک شد. قرآنو باز کردم جای سوره ی یوسف یه کاغذ تا شده بود. پرسیدم:

-»تا آیه ی چند باید بخونی؟«

لکنت زبون کرفته بود:

-»ت..ت..تا..پن...پنج«

به روش نیاوردم که بیشتر از این خجالت نکشه. همه چیش برام جالب بود. قلدر بازیش. سادگیش و حالا هم

شرم و حیای دخترونه ش. تمام سعیمو میکردم که کلمه ای رو اشتباه نخونم. ماجان هم گردن کشیده بود و

با چشماش خط میبرد.


romangram.com | @romangram_com