#اشک_شوکا_پارت_70
رعیتش داشته باشه نسبت میدادم. با صدای یا ابوالفضل گفتن ماجان که بیشتر به جیغ شبیه بود باجی و بابا
قلی به باغ دویدن. یه پایی به دنبال اونا دویدم تو تراس. حسین با صورت خونی مالی پای دیوار خونه
سرایداری افتاده بود. ابوالفضل داد میزد:
-» هرچی بهش گفتم نرو بالا ، گوش نکرد. همش تقصیر کفتر کاکلیه . همین الان پراشو قیچی میکنم تا
هوس نکنه تخماشو ول کنه و بره لب بوم بشینه«
بابا قلی الاغ رو از تو طویله آورد تا حسین رو هرچه زودتر پیش حکیم ببرن. آلفرد و دیوید هم به ساحل
رفتن. من موندم و عمارت و سکوت. رو مبل دو نفره نشسته و تو فکر رفته بودم. با صدای باز شدن در
عمارت چرتم پاره شد. ماجان بود. کتاب به دست وارد شد. از دیدنش تعجب کردم و گفتم:
-»مگه تو نرفتی؟«
-»نه آقا... بابام گفت ممکنه شما کاری داشته باشید«
-»این چیه تو دستت؟«
-»قرآن«
متعجب صدامو بلند کردم:
-»قرآاان؟!«
-»بله آقا...«
-»مگه نگفتی سواد نداری؟«
-»یکی از دوستام قرآن خوندن بهم یاد میده«
-»کدوم سوره هارو میخونید؟«
-»هنوز اول راهیم... سوره ی یوسف رو شروع کردیم«
-»یوسف؟ فکر می کردم آموزشو از سوره های کوتاه شروع میکنن«
ریز خندید:
-»همینطوره که میگید ولی ما سوره ی یوسفو به خاطر داستان قشنگش میخونیم«
اون موقع بود که فهمیدم سادگی و بی غل و غشی ماجانه که منو فریفته ی خودش کرده چیزی که کمتر در
دخترای دور و برم دیده بودم.
نزدیکتر شد و با لحن خواهشمندانه ای گفت:
-»دوستم واسم تکلیف معلوم کرده. میتونید ایرادامو بگید؟«
romangram.com | @romangram_com