#اشک_شوکا_پارت_69


هم واسه اینکه حرفش دو نشه چاه کنوکشت. چه آشوبی به پا شد.اول لنگ قصاص روگرفته بودن ولی

نمیدونم از کجا وچطور به ذهنشون رسید که از قصاص صرفنظر کنن در عوض ربابه رو به عنوان خون

بس بگیرن...«

داستان خواهرش واسم جالب شده بود در حین گوش کردن خلاصه ای هم واسه دوستام میگفتم. اونا هم

دست از صبحونه خوردن کشیده بودن و گوشاشونو به دهنم چسبونده بودن که ببینن عاقبت این داستان به

کجا میرسه.

بابا قلی که دید اربابش ومهموناش مشتاق حرفای او شدن، جوگیر شد و سعی میکرد جریان دلدادگی

خواهرشو با آب و تاب تعریف کنه:

-»جونمواستون بگه آقا که خونواده ی چاه کن خیلی نامرد بودن. ما اولش فکر کردیم ربابه رو واسه برادر

چاه کن میخوان ولی بعذ فهمیدبم که اون اصلابرادری نداشته وخواهرمو واسه پدرشون میخوان. یه پیرمرد





هاف هافوی هفتاد ساله که هوس کرده بود زن جوون بگیره تا براش توله ی پسر پس بندازه. خدا شاهده

آقا... به امام رضای غریب قسم که خواهرم به اندازه ی همین دریا اشک ریخت و بابا قدیر رو نفرین

کرد. حق هم داشت. دلداده ت رو بکشن بعدشم بشی زن بابای مجنونت... خلاصه، آقایی که شما باشید،

جونم بگه که هرچی واسطه فرستادیم که دست از این پیشنهاد مسخره بردارن، نشد که نشد. مرغشون یه پا

داشت. ربابه رو با اشک و آه به خونه ی شوهر فرستادیم ولی هنوز دو روز نگذشته بود که جسد سوخته

ی خواهرمو تحویل دادن... خودشو با نفت آتیش زده بود و دل ما رو هم تا آخر عمر سوزوند. حالا این

ماجان ما هم کپیه عمه ش شده. همش میترسم که اینم به سرنوشتی مثه اون دچار بشه«

باباقلی قطره اشک گوشه ی چشمشو با انگشت اشاره ش گرفت و مشغول جمع کردن میز صبحونه شد.

در همین موقع باجی از در عمارت وارد شد و در حالیکه استرس از سرو روش میبارید به باباقلی گفت:

-»صفدر و زنش اومدن... فکر کنم اومدن خواستگاری ماجان واسه عباس!«





مطلع شدن از خواستگار ماجان حالمو گرفت. تمام این تغییرحالتا رو به محبتی که یه ارباب میتونه به


romangram.com | @romangram_com