#اشک_شوکا_پارت_68

لحنش کاملاگله مند بود. نگاهی بهش انداختم :

-»فکر نمیکردم تا این حد دردناک باشه«

مثل یه آدم حاذق در جوابم گفت:

-»درد کوفتگی و پیچ خوردن از شکستگی بدتره. وقتی پات میشکنه تکلیفت معلومه و میدونی پات شکسته

پس باید استراحت کنی ولی توکوفتگی و پیخ خوردگی فقط بدنامی میکشی. همه میگن هیچی نشده... کوفته

شده ولی خبر ندارن دردش پدر آدمودر میاره

زیر بغلموگرفت و کمک کرد تا از جا بلند شم. همینطور که از بازوم گرفته بود و منو به سمت میز میبرد

ازش پرسیدم:

-»چند سالته؟«

-»باید ۱۴سال داشته باشم«

-»مدرسه هم رفتی؟«

-چشماشوتو صورتم گرد کرد:

-»نه آقا... چه حرفا میزنید. دختر رعیتو چه به درس خوندن. والا اونقدر بدبخت بودیم که مکتبم نتونستم

برم چه برسه به مدرسه«

سرگرم حرف زدن با ماجان بودم ومتوجه نشدم که بابا قلی داخل عمارت شده. انگار حرفای ما رو شنیده

بود. به همین خاطر روکرد به ماجان:

-»اینقدر بلبل زبونی نکن دختر... برو پیش مادرت. کارت داره !«

سپس رو به من گفت:

-»عین عمه ی خدا بیامرزشه... پر حرف و نترس.خدا بیامرزه رفتگان شما رو .مرگش بد داغی سر

دلمون گذاشت«

کنجکاوشدم که علت مرگشو بفهمم:

-»چرا مرد؟«

-»خودشوآتیش زد آقا.یعنی اون نامروتا بانی و باعثش بودن. خدا لعنتشون کنه... خواهر م عاشق شده بود.

عاشق چاه کن دهمون. نمیدونیم مال کدوم قبرستونی بودن فقط میدونستیم که غریبه ن. هرچی توگوش

ربابه خوندیم که این عشق و عاشقی عاقبت خوبی نداره نرفت که نرفت. تااینکه برادر بزرگم بابا قدیر

به جون ربابه قسم خوردولی خواهرم خیره سری کرد و به برادرم گفت عرضه ی هیچکاری نداری.بابا قدیر

romangram.com | @romangram_com