#اشک_شوکا_پارت_67
دختری که روز قبل به دادم رسیده بود. اون لحظه یادم اومد که دختر بابا قدرت هم اسمش ماجانه و چشمای
رنگی داره. از اون روزی که با خونواده ش واسه کار اومده بودن عمارت ندیده بودمش. واسه خودش
خانمی شده بود. نه از لباسای کهنه و کثیف خبری بود و نه از موهای بهم ریخته ی پتش...
در همین لحظه باجی از خونه کاهگی بیرون اومد و داد زد
ورپریده ی سر به هوا! هروقت فرستادم دنبال کاری خبری ازت نشد... عوض رقصیدن و چرخ زدن
برو آب بیار از چشمه. الان اربابو دوستاش بیدار میشن و صبحونه میخوان. دست بجنبون دختره ی
خیره!«
ماجان دست از چرخش ایستاد. سطل را از کنار دیوار خانه ی سرایداری برداشت و به سمت چشمه راه
افتاد. احساس عجیبی نسبت به این دختر در من شکل گرفته بود که نمیدونستم چیه...
از پنجره فاصله گرفتم و لنگان لنگان به مبل نزدیک شومینه رفتم. اونروز هوا ابری بود و کمی سرد.
چوبای داخل شومینه با حرارت کمی میسوختن و صدای جرق جرق ناشی از سوختنشون سکوت عذاب
آور عمارت رو تحمل پذیر میکرد. خودمو تو مبل های سلطتنی انگلیسی فرو کردم. چشمامو بستم و به
صدای سوختن چوبا گوش سپردم. نمیدونم چه مدت گذشت. تو خواب و بیداری بودم که احساس گرمای
مطلوبی وجودمو گرفت. بدون اینکه در صدد علتش بر بیام به خواب رفتم.
با صدای قهقهه ی بلند دوستام بیدار شدم. لحاف نازکی روم انداخته شده بود. آلفرد و دیوید پشت میز نشسته
بودن و صبحونه میخوردن. متوجه ماجان شدم که در حال چایی ریختن واسه اونا بود.
آلفرد روبروی من نشسته بود و زودتر از همه متوجه شد که من بیدارم. بلند گفت:
-»پاشو رفیق.لنگه ظهره... صبحونه ی به این خوشمزگی رو از دست میدی !«
متوجه چشمای کنجکاو ماجان شدم که میخکوب لبای آلفرد شده بود. کاملا میشد فهمید که چقدر مشتاقه
بفهمه آلفرد چی گفته.
از دسته ی صندلی گرفتم تا بلند شم ولی به خاطر فشاری که روی پام اومد آخ بلندی گفتم. دیوید هول کرد
و چاقو از دستش تو بشقاب افتاد. آلفرد متوجه شرایط شد و معترض گفت:
-»زهره ترکمون کردی نادر....«
ماجان قوری رو کنار گذاشت و به سمتم اومد:
-»مگه من مرده بودم آقا که صدام نزدید کمکتون کنم...«
romangram.com | @romangram_com