#اشک_شوکا_پارت_66
-»خاک عالم به سرمون شد... آقا چی شده؟«
صداشو انداخت پس سرش و داد زد:
-»بابا قدرت... ابولفضل... ابولفضل ... کدوم گوری پسر بیا به ارباب کمک کن«
بابا قدرت در حالیکه دستش به شلوار گشاد کش دارش بود از توالت کنار خونه کاهگلی بیرون پرید و با
دیدن من با یه دستش کلاه سیاه گرد بافتنیشوکه همیشه مثه یه کاسه به تخت سرش چسبیده بود گرفت و به
سمتم دوید. بلند بلند و پشت سر هم میگفت:
-»یا قمر بنی هاشم...«
دوستای آلمانیم با دیدن رفتارای بابا قدرت و باجی و دلنگرونی شدیدشون مات و مبهوت به هم نگاه
میکردن«
طولی نکشید که تیمور شکسته بند رو بالا سرم آوردن و با معاینه دقیق تشخیص پیچ خوردگی مچ پا و
کوبیدگی عضلات پاشنه پا رو داد. وقتی گیاهای مالیده شده دور پامو دید لبخندی زد و گفت
-»کی تو اون لحظه اینا رو به پات مالیده؟«
دیوید که رو مبل لم داده بود با لهجه غلیظ آلمانی و فارسی درب و داغونی گفت:
- زیبا... بچه... دختر«
تیمور نگاهی به من کرد. با اشاره ی سر بهش فهموندم که تحویل نگیره.
تیمور یه سری دوا و درمون به پام مالید و با چوبایی که خودش درست میکرد پامو آتل بست. اجازه ی
حرکت هم به جز مواقع ضروری نداد و گفت حتما با چوب عصا راه برم. قرار شد چند روز بعد واسه
معاینه بیاد.
چون از پله ها نمیتونستم بالا برم شب روی زمین و جلو شومینه خوابیدم. اونشب از درد پا به خودم
میپیچیدم. چوبایی که به دور پام بسته شده بود اونقدر به پام فشار میاورد که نمیتونستم تو جام غلت بخورم.
صبح روز بعد کلافه وخسته از خواب بیدار شدم. دوستام طبقه بالا خواب بودن. ساعت توجیبیمو که بالا
سرم بود برداشتم. ساعت هفت صبح بود. به هر جون کندنی بود از جام بلند شدم. چوب عصای کنار تشک
رو برداشتم. دستمو از مبل کنار رختخوابم گرفتمو با بدبختی سرپا شدم. به سمت پنجره رفتم که اونو باز
کنم تا هوای خفه ی سالن عوض بشه. چشمم به دختری افتاد که وسط محوطه جایی که بعدا استخر درست
کردیم، شالشو با دو تا دستش بالاگرفته بود و با دامن چین و واچینش دور خودش میچرخه. موهای بلندش
که در دوطرف بافته شده بودن همراه با چرخشش تو هوا میرقصیدن. ماجان بود دختر بابا قدرت. همون
romangram.com | @romangram_com