#اشک_شوکا_پارت_65
جواب داد:
-»چند دقیقه صبر کنید. الان کارم تموم میشه«
خم شد و مقداری گیاه از رو زمین کند و به سمت ما برگشت.دو تا سنگ هم برداشت و گیاها رو روی
سنگ مسطح تر ریخت و با سنگ دیگه به روشون کوبید.آلمانیا مات و مبهوت ماجان شده بودن. یکیشون
گفت:
-»با این جثه ریزه میزه ش چه کار بلده!«
ماجان دست کرد تو پیرهنش ویه تیکه پارچه چهارگوش در آورد. با اشاره به آلمانیا فهموند که باید کفشمو
در بیارم. اونا رو زمین نشوندنم. ماجان منتظر نشد تا کفشمو درآرم فورا کفش و جورابمو درآورد. گیاه له
شده رو روی دستمال ریخت و دستمال رو محکم دور قوزک پام بست. همونطور که تلاش میکرد دستمالو
دور پام محکم گره بزنه میگفت:
-این گیاها دردتو آروم میکنه و کمکت میکنه بتونی با کمک دوستای اجنبیت به خونه ت برگردی.
کارشوکه انجام داد سرشو بلند کرد تا حرفی بهم بزنه. یه دفه نگاهم تو چشمای تیله ایش قفل شد. حرف تو
دهنش موندو با دهن نیمه باز خیره ی من شد.
چشماشو ازم دزدید و فورا از جا شد. دامن پر چین و تابشو از زیر پاش جمع کرد. سطل آبشو برداشت.
بدون اینکه به من نگاه کنه به سمت دخترا دوید. آب از سر سطلش به اینطرف و اونطرف میریخت.
همونطور که سعی میکرد از منو دوستام فرار کنه دست آزادشو به سمت دخترا میکشید و داد میزد:
-»صبر کنید بی انصافا من جا موندم...«
آلفرد که فارسی رو بهتر از دیوید صحبت میکرد با خنده گفت:
-»دختر قلدریه... مثه پسرا میمونه رفتاراش«
نمیدونم چرا از توصیفش در مورد ماجان خوشم نیومد. رنگ تیله ای چشماش و صورت سبزه ی مایل به
برنزه ش خیلی برام آشنا بود. اون لحظه درد اجازه نمیداد که فکرمو جمع کنم و به یاد بیارم کجا و کی
ماجان رو دیدم.
با کمک دوستام به هر بدبختی بود سوار اسبم شدم و به عمارت برگشتیم. جلوی عمارت که رسیدیم دیوید و
آلفرد کمک کردن تا پیاده بشم. هرکدوم یه زیر بغلمو کرفته بودن و منم لنگ لنگان از پله های عمارت بالا
میرفتم. باجی از انباری کنار عمارت بیرون اومد و با دیدن من محکم زد تو سرش و فریاد زد:
romangram.com | @romangram_com