#اشک_شوکا_پارت_64

نفر میشدن. مجذوب رفتارای آخرین دختر شدم که با جثه ی کوچکترش نسبت به بقیه، نه تنها با هر قدم

دامنشوحرکت میداد بلکه هر چند حرکت،یه دور به دور خودش میچرخید. نزدیکتر که رسیدیم متوجه

شدم که از نظر سنی از همه شون کوچیکتره ولی شیطونتر از بقیه . همونطور که چشم از رقص دختر

برنمیداشتم، کنترل اسب از دستم در رفت و پای اسب تو یه چاله گیر کرد و همراه اسب به زمین خوردم. با

صدای داد من و شیهه ی اسب، آلمانیا چشم از دخترا برداشته و از اسب پیاده شدن و به سرعت خودشونو

به من رسوندن وکمک کردن که بلندشم. متاسفانه بر خلاف اسبم که هیچ آسیبی ندیده بود مچ پام شدیدا

ضرب دیده بود و درد میکرد.

دخترا با شنیدن صدای داد من و دیدن ما سه نفر انگار که جن دیده باشن جیغ کشیدنو و گروهشون بهم

خورد. دوستام زیر بغلموگرفتن تا بلندم کنن ولی پام خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم آسیب دیده

بود. از جا بلند شدم ولی نتونستم پامو زمین بذارم.یه دفه آخرین دختر که مسبب نازل شدن این بلا بود جلوم

ظاهر شد و با دیدن آلمانیا که زیر بغلامو گرفته بودن و من به خاطر درد پا فریاد میکشیدم خنده ی کرد و

گفت:

-خیلی جالبه پای اسب تو چاله گیر کرده ولی پای شما ضرب دیده

جسارتش برام تعجب آور بود .یه رعیت حق نداشت این مدلی با یه اربابزاده صحبت کنه،حتی به شوخی...

نگاه غضبناکی بهش کردم.فورا نیشش جمع شد. نزدیکتر شد و روی زمین نشست. با دست راستش کفشمو





گرفت تودستش وپامو به دو طرف گردوند.





و در حالیکه چشمش به زمین بود به سمت دیگه ای رفت

دادم در اومد. بدون اینکه به فریاد من توجه کنه از جا بلند شد

انگار دنبال چیزی میگشت. ما سه نفر هم بهش

زل زده بودیم که چکار میخواد بکنه. صدای دخترا بلند شدن که میگفتن:»ماجان ما داریم میریم روستا تو

نمیای؟!«

اسمش برام آشنا بود.یادم اومد که اسم دختر قدرت هم ماجانه. ماجان همونطور که چشم از زمین برنمیداشت

romangram.com | @romangram_com