#اشک_شوکا_پارت_63
زود هنگام شوکا، گفت:
-چیزایی که امشب میخوام بهت بگم جزو زیباترین خاطرات زندگیمه و البته خصوصی ترینشون... مطمئن
باش اگه کسی از حرفایی که بهت میزنم بو ببره بخشیده نمیشی
رنگ از رخسار شوکا پرید. تحت هیچ شرایطی نمیتواتست با این ارباب مستبد رابطه ی دوستانه ای
برقرار کند.
ارباب نادر بی اعتنا به اثرات حرفش بر روی دختر بینوا شروع به صحبت کرد
از اون روز بابا قدرت به عنوان سرایدار عمارت شناخته شد.
همسرش باجی تا بعد وضع حمل کمک حال
خوبی براش نبود و بواسطه ی کار زیادشون مسئولیتی خیلی بیشتر از توان دخترشان ماجان، روی دوشش
گذاشته بودن. نگهداری از دو برادرش ابولفضل و حسین و نوزاد تازه متولد شده به اسم مصطفی.
چهار سال از بهترین روزای عمرمو تومدرسه ی دالفنون در رشته ی سواره نظام گذروندم و روحیه ی
لطیفم که عاشق گل و سبزه بود بنا به شرایط تغییر کرد و خشونت نظامیا روگرفت. سرنوشتی بود که پدرم
برام رقم زده بود و تمام تلاششو میکرد تا بعد اتمام درسم وارد دربار پهلوی بشم. در طول این مدت فقط یه
بار تونستم به عمارت بیام اونم واسه دو روز. بابا قدرت وخونواده ش هم رفته بودن گیلان عروسی یکی
از اقوامشون. آرزوی روزایی رو داشتم که به عمارت میومدم و روزام به تفریح و استراحت میگذشت.
معلمامون اکثرا از کشورای آلمان،فرانسه و انگلیس. بودن. با دو تا از معلمای جوون آلمانی ارتباط خوبی
برقرار کرده بودم تا اونجا که بعد تموم شدن دوره م از اونا دعوت کردم تا چند روزی رو واسه شکار به
عمارت بیان.
یه روز آفتابی بهار بود. اواخر فروردین بود و هوا رو به گرم شدن میرفت. ساعتی از ظهر گذشته بود. با
مهمونام واسه شکار کبک به جنگل رفته بودیم و بعد از چند ساعت تلاش دست خالی و سوار بر اسب از
مسیر چشمه به عمارت برمیگشتیم.
همونطور که حرف میزدیم و بلند بلند میخندیدیم چشممون به چند دختر روستایی افتاد که لباس محلی
تنشون کرده بودن. با یه دست سطل آبو رو سرشون گرفته بودن و با دست دیگه لبه ی دامن بلند و
رنگارنگ شونو نگه داشته بودن. در حالیکه آواز میخوندن با هر قدم دامنشونو جلو و عقب میبردن. کم کم
به دخترا نزدیک میشدیم ومردای آلمانی هم محو لباسای اونا و حرکاتشون بودن. فکر کنم حدود شش یا هفت
romangram.com | @romangram_com