#اشک_شوکا_پارت_62

ایستادن طولانی مدت دردی تیرکشنده از پشت رانهایش به سمت ساق ها حس میکرد

در حالیکه سعی

و لنگان

داشت که ارباب چیزی از ناراحتی اش نفهمد

لنگان به سمت در عمارت

رفت. صدای ارباب را از پشت سر شنید

-پاهاتو با روغن زیتون ماساژ بده... بهشون نیاز داری

سپس صدای خنده ی کشدار محو شونده ای در گوشش مثل صدای زنگ پیچید. پا که از عمارت بیرون

کذاشت رو به آسمان کرد. بواسطه ی باد شدید ابرهای پشته ای در دل آسمان با سرعت جابجا میشدند.

ناگهان دلش هوای شوهرش را کرد ولی فورا لگامی بر احساساتش زد:

-بره بمیره مرده شور برده! دیگه حالم ازش ...

نتوانست حرفش را ادامه دهد. دچار حس تناقض شده بود. زبانش به بد و بیراه گفتن به رسول میچرخید و

دلش ساز دیگری میزد.

اشکی گرم از گوشه ی چشمش به روی گونه روان شد که در میانه ی راه ردی سرد از خودش باقی

گذاشت. با خودش گفت:

-یعنی چه بلایی سرش اومده؟ تا این حد هم بی مسئولیت نبود.چطوری ازش خبر بگیرم؟!

فکری تازه در سرش جرقه زد که قلبش را روشن کرد.

علیرغم بیدار خوابی شب گذشته، روز بعد، صبح زود از خواب برخاست و به مخابرات رفت. با جمال

کمالی تماس گرفت و از او درخواست کرد که به روستای رسول رفته و به عنوان دوستش جویای حال او

شود.

هوا سرد بود و خورشید بی حس و حال زمستان اشعه های ضعیف خود را به زمین ارزانی میداشت.

شوکا شال را محکمتر به دور شانه اش پیچید. با خودش گفت:

-کاش میشد دوستی واسه خودم پیدا کنم تا وقتای بیکاریم حوصله م سر نره.

قدم زنان به عمارت برگشت با فرض اینکه ارباب به دلیل بیدار خوابی شب قبل در حال استراحت است به

ساختمانش رفت وبعد از آماده کردن و خوردن غذای ساده ای به استراحت پرداخت.خیلی زودتر از قراری

که با ارباب داشت در عمارت حاضر شد. با وجود این ارباب بیصبرانه منتظرش بود و خرسند از حضور

romangram.com | @romangram_com