#اشک_شوکا_پارت_61
مرد در جوابم گفت:» با رشید خان ترشیزی«
خواهرم که تا اون لحظه اونجا وایستاده بود به عمارت برگشت و بعد چند دقیقه با پدرم برگشت. به محض
اینکه پدرم از در عمارت بیرون شد مرد با سرعت از پله ها بالااومد خم شد دست پدرمو بوسید و بدون
معطلی و پشت سر هم گفت:
»اهل یکی از روستاهای یزدیم. چند وقت قبل سیل اومد و دار و ندارمونو از دست دادیم. پسر خاله م
رعیت شماست و رو شالیزارتون کار میکنه. چند روزه که مهمون خونه ی اونیم. به پیشنهاد اون امروز
اومدیم اینجا و دست به دامنتون بشیم و اجازه بدین نوکریتونو بکنیم.«
پدرم مرد خوبی بود. نه به کسی ظلم میکرد و نه جون فدای کسی بود ولی اگه کاری از دستش برمیومد
دریغ نمیکرد. نگاهی به مرد خم شده و زن باردار و بچه هاش کرد و گفت:
»واسه زمینا که کارگر لازم نداریم ولی یه زن و مرد میخوایم که دائما اینجا باشن وبه امورات عمارت
برسن. اونطرف دو تا اتاق کاهگلی هست ولی فکر نکنم واسه زندگی مناسب باشه. نیاز به تعمیر داره«
مرد از حالت دولا بلند شد و به اون دو تا اتاق کاهگلی که الان جاش ساختمون سرایداریه نگاه کرد انگار
یه قصر بهش پیشنهاد شده بود. اشک توچشماش جمع شد و با خوشحالی به پدرم گفت:
»خدا از بزرگی کمتون نکنه. از سرمونم زیاده. خودم درستش میکنم«
از ترس اینکه پدرم پشیمون نشه با عجله پله ها رو دوتا یکی پایین رفت و با تحکم به زنش گفت :
»زود باش زن بریم خونه صفدر وسایلامونو جمع کنیم بیایم که آقا خیلی کار داره باید به اموراتش برسیم«
بعد با دست به شونه دختر بچه زد و با تشر گفت:»بجنب دختر دست برادرتو بگیر نیفته زمین«
یه دفه متوجه اختلاف قد زن و مرد شدم. مادر بچه ها چهار انگشت از شوهرش بلندتر بود. بی اختیار
بلند خندیدم. دخترک هم از خنده ی من لبخند بچگونه و زیبایی زد. نگاهش کردم. با وجود کثیفی چشمای
رنگی براق تو صورت سبزه ش خیلی تو دل برو و
جذاب بودن.
شب از نیمه گذشته بود. شوکا مسیر نگاه پرخوابش را به سمت ارباب نادر منحرف کرد. ارباب که گویی
سنگینی نگاه شوکا را درک میکرد به سمتش چرخید:
-خسته شدی؟ واسه امشب بسه... میتونی بری ولی فردا مثل امروز دیر نکنی
شاید در آن موقع شب شوکا تنها چیزی که از خدا میخواست مرخص شدن از حضور ارباب بود. بدلیل
romangram.com | @romangram_com