#اشک_شوکا_پارت_60

نظامی به مدرسه ی دارلفنون میرفتم. عاشق گل و گیاه این خطه بودم و دوست داشتم در رشته ی

داروسازی ادامه تحصیل بدم ولی پدرم مصر بود که من هم هرطور شده باید وارد دربار بشم.

شوکا از صحبت کردن بی مقدمه ی ارباب نادر گیج شده بود. قراربود که او وظایف شوکا را گوشزد کند

نه اینکه شجره نامه اش را روی داریه بریزد و از تاریخچه ی خانوادگی اش بگوید. ارباب به سمت شوکا

چرخید و با چهره ی حیران و پر از سوال شوکا مواجه شد. چند قدم جلوتر آمد بطوریکه اکر دست دراز

میکرد بازوان شوکا در دستش بود. نگاه مقتدرش رنگ مهربانی گرفت و با تون صدایی آرام و ملایم گفت:

-واسه اینکه بتونی وظیفه تو خوب انجام بدی و بهم کمک کنی باید به حرفام گوش بدی...

طی مدت آشنایی ارباب و شوکا اولین باری بود که او با ملایمت با دختر سرایدار صحبت میکرد هرچند

که آمرانه بودن کلامش بواسطه ی حضور کلمه ی باید مشهود بود.

شوکا بدون اینکه پاسخی بدهد چهره دوخت به صورت اربابش که کلمات مانند قطاری از بین لبهایش

خارج میشد.

ارباب مکثی کرد. مجددا به سمت پنجره چرخید. نگاهش را به نقطه ای به فاصله یک متری پله های

ورودی عمارت میخکوب کرد:

-خواهرم از عمارت بیرون اومد و ازم خواست که پیش مهمونا برگردم. در همین لحظه یک مرد به همراه

یک زن و سه بچه ی قدو نیم قد که بزرگترینشون یه دختر به نظر ده ساله بود به سمت عمارت اومدن. از

راه رفتن زن معلوم بود که بارداره. دختر دست کوچکترین بچه روگرفته بود و آخرین بچه هم در حال

خوردن یه تکه نون بود.

همگی به فاصله یک متری از پله ها وایستادن. دستم رو از زیر چونه م برداشتم و به مرد گفتم: » با کی

کار داری؟«

چروکای روی صورتش و سیاه چردگیش حاکی از سالها کار سخت زیر نور آفتاب بود هرچند سنش بیشترازچهل سال نبود

موهاش چرب و بهم چسبیده

روی شونه اش ریخته بودن که با برگردوندن سرش متوجه گره های موی

پشت سرش شدم

دخترک پیرهن کمر کشدار کثیف و کهنه ای به تنش بود. ظاهر زن و

مرد و دو بچه ی دیگه که هردوتا پسر بودن هم بهتر از دخترک نبود. از سرووضعشون خیلی راحت میشد

فهمید که مستضعفن.

romangram.com | @romangram_com