#اشک_شوکا_پارت_59


شوکا در مورد قتل داده بود را بی کم و کاست برای ارباب تیمور و کارآگاه بازگو کرده اند. شوکا از

شنیدن این خبر که ارباب تیمور پی به بیگناهی اش برده و به معلم پیغام داده که او را بیخبر از شوکا

نگذارد، در پوست خود نمیگنجید. بعد از کمی صحبت حول و حوش کار جدیدش خداحافظی کرد و قول

داد در اولین فرصت برای دیدن آنها به روستایشان برود.

از مخابرات که درآمد نگاهی به آسمان انداخت. نزدیک غروب بود و ارباب نادر منتظر شوکا برای

محول کردن وظایفی نه چندان آسان به او.

وقتی به عمارت رسید با چشمهای منتظر و به در دوخته شده ی ارباب نادر مواجه شد. ارباب روی مبل

نشسته و دو دستش روی دسته های کنده کاری شده ی چوب گردو آویزان بود.

با ورود شوکا از روی مبل بلند شد. بدون آنکه جواب سلام شوکا را بدهد و یا او را به خاطر دیر آمدنش

بازخواست کند به سمت پنجره رفت. پشت به شوکا در مقابل پنجره ایستاد. دستهایش را به پشت قالب و

بدون مقدمه شروع به صحبت کرد:

-اصلیت پدرم ، رشید خان ترشیزی، به خراسان برمیگرده و نام فامیلیمون هم به این علته، پدرم از رجال

عمال رضا شاه در گذشته ی کاری پدرم نکته ی سیاهی پیدا نکردن تا اونو مثل بقیه

دربار قاجاری بود.

افراد دربار مجازات یا تبعید کنن ولی پاکسازی پدرم از دربار هم بی تأثیر در وضعیت روحی خونواده م

علی الخصوص پدرم نبود. اوایل سلطنت رضا پهلوی بود. تازه دیپلم گرفته بودم. واسه بهتر شدن روحیه

ی پدرم، به پیشنهاد عموم اونسال تابستون خونواده ی ما و عمو و عمه ها اومدیم عمارت. پدرم این

عمارت رو از یکی از شاهزاده های قاجار خریده بود. ساخته ی دست مهندسای فرانسویه، بعد باز سازی

به این شکل در اومد. هرچند تا حالا یه بار دیگه هم توش دست برده شده ولی در حد ظریف کاری بوده نه

تغییرات اساسی. بگذریم... داشتم میگفتم... به خاطر تموم شدن دبیرستانم و به دست گرفتن مدرک دیپلمم

عموم بساط یک جشن خودمونی رو راه انداخت. دیپلم گرفتن من بهونه بود همه میخواستن خونواده مون

شادی گذشته شو به دست بیاره.

دقیقا یادمه... انگار همین دیروز بود... خدمتکارا مشغول پذیرایی بودن و مثل همیشه بریزو بپاشی داشتیم

که بیا و ببین... در حد مهمونیای شاهانه...

رو پله ها نشسته و قمبرک زده بودم چون چند روز بعد جشن باید واسه ادامه تحصیل تو رشته ی دروس


romangram.com | @romangram_com