#اشک_شوکا_پارت_58
-اسم خودم نادره
شوکا به سمت صدا چرخی زد و درکمال حیرت و بهت دید که ارباب نادر ترشیزی در کنارش ایستاده و
با چشمهای نافذ و اخم غلیظ بین ابروانش به شوکا خیره شده است.
شوکا نفسش مشکلدار شد. سینی در دستانش به لرزه افتاد. چند قدم عقب رفت و با عجله از عمارت خارج
شد. صدای آمرانه ی ارباب نادر در گوشش طنین انداخت
دمغروب بیا تا وظایفت رو بهت بگم:
-.
با تمام قوا سعی میکرد از عمارت دور شود. کرختی و سستی عجیبی وجودش را در بر گرفته بود. پایش
به لبه ی یکی از سنگفرشهای برآمده گیر کرد. علیرغم تلاشش در عدم پرت شدن به جلو سینی از دستش
افتاد.خودش را کنترل کرد و دو قدم کمر خمیده به جلوگام برداست و در نهایت نتوانست مقاوت کند و با
کف دو دست به زمین خورد.
همه اتفاقات را کنار هم می چید ولی معادله هایش جور در نمی آمد. نکته ای به نظر مبهم بود و آنهم
شخصیت اسرار آمیز ارباب نادر ترشیزی.
ارباب نادر پشت پنجره با لباس کاملا رسمی ایستاده و با چشمانی که برق خاصی از آن بیرون میتراوید
مسیر گامهای شوکا را رصد میکرد. بدون هرگونه احساسی شاهد سقوط شوکا به روی سنگفرشها بود. در
حالیکه دستش بر روی سبیلهای باریک پشت لبش بود و با آنها بازی میکرد میگفت:
-حتما از پسش بر میاد... حتما برمیاد
شوکا تمام روز را در هول و ولا و اضطراب بود و بارها سعی کرد که ذهنش را متمرکز کند تا بتواند با
انجام دوخت و دوز گذشت زمان را سریعتر کند ولی این از محالات بود. برای اینکه قادر به تحمل گذر
عقربه های ساعت باشد، شالش را به دوش کشید و به سمت روستا راه افتاد. بین راه به ذهنش رسید که
معلم مهربان و همسرش را از حال و روز خود با خبر کند. به تلفن خانه که رفت به مسئول آنجا نام
روستای آقای کمالی را داد. چون مدرسه ی جمال کمالی کنار مخابرات بود. چند دقیقه بعد از ارتباط با آنجا
شوکا موفق به صحبت با آقای معلم شد. جمال کمالی حامل خبرهای خوبی برای شوکا بود. اینکه ارباب
تیمور کارآگاه شخصی برای دستگیری قاتل پسرش استخدام کرده است و پلیس راه قبل روستا شهادت داده
که آنشب بهادر به همراه مرد دیگری و با ماشین پیکان جوانان سفید بوده اند. از طرفی هم با تحقیقهای
بسیار دریافته اند شوکا مدتی در روستای آنها بوده است و آقای معلم و همسرش هم تمام توضیحاتی که
romangram.com | @romangram_com