#اشک_شوکا_پارت_57
ارباب بدون آنکه از رفتن بایستد گفت:
-
بانو هست... توکارای مهمتری دارد.
چشم شوکا خیره ی کفشهای ورنی ارباب جدیدش شد که انعکاس نور لوستر وسط هال از آن ساتع میشد.
سینی صبحانه را به دست گرفت و به سمت عمارت رفت. در دل شادمان بود که با تهیه صبحانه برای
اربابش میتواند رابطه ی صمیمانه ای با او برقرار کند و آنهم ضمانت ماندگاری در موقعیت شغلی اش
بود. هنوز دست به کلون در نبرده بود که در با صدای غیژ غیژ ضعیفی باز شد. زبر لب گفت:
-سر به هوا ... اونقدر هولی که دیشب در رو نبستی.
لحظه ای ایستاد و مکث کرد. خاطره ی لحظه ی خروجش از عمارت را جز به جز یاآوری کرد و از ذهن
گذراند:
-بستم؟... نبستم؟
افکار مغشوش کننده را از خودش دور کرد:
-مهم نیست
پا که به داخل گذاشت متوجه تغییرات داخل عمارت شد. قالیها پهن شده بودند، روکش مبلها برداشته شده
بود. روی میز نهار خوری هشت نفره ی کنار هال دو شمعدانی سه قسمتی گذاشته شده بود که در هر
قسمت شمعی میسوخت. شومینه هم روشن بود.
صدایی به گوشش رسید:
-سحرخیزی! سینی رو برگردون. بهت گفتم که بانو هست و به اموراتم میرسه. صبحونه خوردم.
شوکا به سمت صدا چرخید. ارباب با همان لباسهای روز قبل از روی پله ها با گامهایی آهسته به سمت
پایین می آمد. شوکا به دور و بر نگاه کرد. اثری از فردی به نام بانو نبود.
مجددا ارباب سخن گفت:
-هروقت کار دارم بانو رو صدا میزنم. سرجهازی زنم نسرینه... همین نزدیکیا زندگی میکنه.
شوکا لبخندی به نشانه ی تمسخربر لب نشاند و زیر لب زمزمه کرد:
-بالاخره اسم دو نفرشونو فهمیدم. خانم خونه نسرینه و بانو خدمتکارش
مجددا صدای ارباب به گوشش رسید:
romangram.com | @romangram_com