#اشک_شوکا_پارت_56

لبخندی حاکی از تمسخر بر لبان ارباب نشست.

دستش را به سمت شوکا دراز کرد.شوکا نگاهی به قد و قامت استوار مرد، چروکهای روی پیشانی وگوشه

ی چشمانش انداخت. ریشه ی خاکستری موهایش حاکی از رنگ زدن موها بود که او را جوانتر از سن

واقعی اش که شصت سال بود نشان میداد.

چشمان نه چندان درشت ولی نافذ ، موهای رو به بالا شانه شده و گره ی بین ابروانش او را فردی جدی و

مقتدر معرفی میکرد.

شوکا تازه متوجه شرایط عمارت شد. پارچه های پر خاک کشیده روی مبلها. تارهای عنکبوت گوشه ی

دیوار، شومینه خاموش و قالیهای لوله شده تکیه داده شده به دیوار و پرده های پر از خاک آویخته به

پنجره.

بی توجه به دست ارباب که به سمتش دراز شده بود گفت:

-اینجا خیلی کثیفه ! اصلا مناسب موندن نیست. اجازه بدید همین الان تمیزکاری رو شروع کنم

به چشمان منتظر ارباب نگاه کرد. در حالیکه چشم از چشمان او برنمیداشت با اکراه دستش را دراز کرد.

انتشار گرمایی خاص را در بدنش تجربه کرد. گرمایی که هر لحظه شدتش بیشتر میشد.با احساس داغ

شدن، دستش را به سرعت پس کشید و نگاهی به آن انداخت. هیچ تغییری در دستانش ندید.

زیر لب گفت:

- شرم وحیا داغم کرد؟ این خارجیا همینطورن...فریبا خانم میگفت حتی زن و مردشون روبوسی هم

میکنن.

با یادآوری ارباب سابقش آهی از روی غم کشید.

سر بلند کرد و ارباب را ندید. به دورو بر چشم گرداند. ارباب بر روی دومین پله های مارپیچی که به

طبقه دوم راه داشت ایستاده بود.

در دلش گفت:

-چه گامهای سبکی مثل حرکت روی ابرها... کی رفت روی پله ها که من نفهمیدم؟

ارباب در حالیکه از پله ها بالا میرفت گفت :

شب خوش... فردا عصر بیا ببینمت. خیلی کارا داری باید انجام بدی. من فرصت زیادی ندارم

شوکا صدایش را بلند کرد:

- فردا صبح میام اینجا رو تمیز کنم

romangram.com | @romangram_com