#اشک_شوکا_پارت_55


ی پایین لباس به زمین کشیده نشود.

سعی میکرد خونسردی اش را حفظ کند. در دل دلهره ی عجیبی داشت شاید بواسطه ی عدم شناخت ارباب

جدیدش بود و شاید هم به دلیل خوفی بود که کاخ سیاه داشت. به پله های جلوی عمارت که رسید سرش را

بلند کرد و نگاهی به نوری که از پنجره های طبقه ی دوم عمارت به بیرون میتراوید انداخت. سعی کرد با

طمأنینه از پله ها بالا برود. به عمارت که رسید چشمش به تخته چوب کنده کاری شده ی قاب مانندی که

کنار درنصب شده بود افتاد که روی آن به زبانی که شوکا نمیدانست چند کلمه و چند عدد نوشته شده بود.

دستی به روی جلبکهای سیاه رشد کرده بر دیوار عمارت کشید.

به سمت کلون زیبای در دست برد و چند ضربه زد. دقایقی صبر کرد. صدایی از داخل عمارت بگوش

نرسید. مجددا دست برد تا در بزند که با در باز عمارت مواجه شد.

با خودش گفت:

-یعنی در باز بوده و من نفهمیدم؟

به آرامی در را گشود و با ترس و لرز به داخل عمارت سرک کشید. اولین چیزی که توجهش را جلب کرد

تابلوی بزرگ یکی از شاهان ایرانی بر روی دیوار بود. ناگهان متوجه حضور مردی قد بلند با کت و

شلوار مشکی بسیار خوش دوخت، پیراهن سفید و پاپیون مشکی شد که رو به تابلو و پشت به او ایستاده

بود.

زیباترین کت و شلواری که تا آن روز دیده بود تن رسول در روز عقدش بود.

با گامهایی آهسته وارد اتاق شد و زیر لب سلام داد. سرش را چرخاند آن مرد دیگر کنار تابلو نبود بلکه در

ضلع شمالی خانه بر روی مبل سلطنتی کنار پنجره نشسته و بیرون را تماشا میکرد.

بدون آنکه به شوکا نگاه کند گفت:

-منتظرت بودم

شوکا مجددا ولی بلند تر سلام کرد. مرد از جا بلند شد و به سمت شوکا آمد در حالیکه متکبرانه گفت:

-همون بار اول شنیدم

شوکا ابرویی بالا انداخت و آهسته گفت:

-

چه گوشای تیزی


romangram.com | @romangram_com