#اشک_شوکا_پارت_54

سطح بالاتری قرار داست پس شیوع فراوان وزش باد درآنجا امری بدیهی بود

تمام جمعه را به استراحت و تمیز کردن انباری کوچک پشت ساختمان گذراند. تعدادی ظرف و ظروف

شکسته، سبد چوبی برای صاف کردن برنج و تکه لباسهایی کهنه که از رنگ و روی آنها معلوم بود لباس

کار سرایدار قبلی است ویک رادیوی کوچک و لوازم کشاورزی و بیل و کلنگ. تنها چیزهایی بودند که

از دل انباری بیرون کشید. بعد تمیز کردن آنجا تصمیم گرفت چند مرغ تخم زا از روستاییان بخرد و در

انباری از آنها نگهداری کند. از آنجا که بیرون آمد غروب بود. نگاهش به عمارت کشیده شد. طبقه اول

عمارت روشن بود.

ترس و وحشت وجودش را گرفت. بعد از چند لحظه به خودش نهیب زد:

-واسه چی میترسی ؟ اینم مدل جدیده که همش ترس وحشت برت میداره؟ شاید ارباب از خارج اومده باشه

از خودش پرسید:

-تا این حد بی سرو صدا

به خودش پاسخ داد:

-با سازو قشون باید میومد؟ مگه مباشر نگفت رفت وآمدشو با کسی هماهنگ نمیکنه و خیلی وقتا چند

روز بعد ورودش مطلع میشه که اومده

دوباره زیر لب گفت:

-اگه دزد باشه چی؟

با غیض به خودش جواب داد:

-کر بودی علی گفت مردمروستا از اینجا وحشت دارن و هیچ دزدی جرات نمیکنه بیاد اینجا!

با استدلالهایی که برای خودش آورد یقین پیدا کرد که ارباب از فرانسه برگشته و به عمارت آمده است.

همانطور که به سمت خانه میرفت با خودش میگفت:

-برم بهشون خیر مقدم بگم یانه؟ برم... نرم

دم در خانه که رسید به خودش بلند تشر زد:

-نخیر شوکا خانم ...شما بمونید توخونه ی سرایداری تا ارباب بیاد خدمتتون!د بجنب... هنوز اولین

حقوقتونگرفتی میخوای با اردنگی بیرونت کن

اولین دیدار همیشه تاثیرات زیادی بر دو طرف صحبت دارد و خاطره ی آن همیشه در ذهن نقش میبندد.

شوکا با لباسی آراسته و مرتب به سمت عمارت راه افتاد. تمام راه دو طرف دامنش را بالا گرفته بود تا لبه

romangram.com | @romangram_com