#اشک_شوکا_پارت_53
صابون را به سرش زد و چشمانش را بست کلمات علی جلوی چشمانش رژه رفتند. صداهای عجیب و
غریب... کاخ سیاه ...ارواح....
چشمهایش را فورا باز کرد. همه جا تاریک و برق رفته بود. از ترس دچار دلپیچه ی عجیبی شد و نفسش
در سینه اش حبس گشت. خودش را هزار بار لعنت کرد بابت تصمیم حمام شبانه. از بی بی شنیده بود
شبها اجنه در حمام جمع میشوند پس چرا خیره سری کرده بود؟!
با عجله ظرف آب را روی خودش خالی کرد. کور مال کور مال از دستشویی خارج شد و بعد از پوشیدن
لباسهایش که نمیدانست چپه پوشیده است یا نه، خودش را به داخل رختخواب انداخت و لحاف را روی
سرش کشید. ترس چنان در تک یاخته هایش نفوذ کرده بود که احساس گرسنگی که داشت از یاد برد.
روز بعد نه خبری از باران بود و نه بادهایی با صداهای عجیب و غریب. بعد شستن دستشویی و مرتب
کردن خانه تصمیم گرفت برای زیارت اهل قبور به قبرستان روستا برود. آنقدر وقت داشت که به تک تک
قبرها سرک کشد، فاتحه ای بخواند و با اهالی روستا آشنا شود. همگی به گرمی به شوکا خوش آمد گفتند و
او را به خانه هایشان دعوت کردند. خستگی و پادرد مجبورش کرد تا به چند قبر تنها و متروک که در
فاصله ی نسبتا دورتری از بقیه قبرها بودند سر نکشد. انگار نیروی مرموزی مانع از قدم گذاشتن پاهایش
به آن سمت میشدند.
به خانه که برگشت هوا تاریک شده بود. بعد از خوردن چند لقمه غذا آماده نماز شد. سجاده را جلوی پنجره
پهن کرد. با کمر راست کردن در اولین رکوع متوجه روشنایی چراغ از پنجره ی طبقه دوم عمارت شد. به
سجده رفت و بعد از اینکه بلند شد نوری ندید. نماز را با این حس که دچار توهم شده است به پایان برد.
پشت پنجره آمد. نه نوری بود و نه چراغی. به آشپزخانه رفت. پارچ آب را از روی کمد ظرفها برداشت و
پر آب کرد. از کنار پنجره عبور کرد و مجددا نوری از گوشه چشم توجهش را جلب کرد.سریعا به سمت
نور برگشت. چیزی غیر از ظلمات نبود.
با خودش گفت:
-امروز آفتاب چشماتواذیت کرده و همش جلو چشمات نوره
از نیمه های شب زوزه ی باد و صداهای عجیب و غریب شروع شد. شوکا تمامآن صداها را به وزش باد
در جهات مخالف در بین شاخه های درخت نسبت میداد و پر واضح بود که عمارت نسبت به روستا در
romangram.com | @romangram_com