#اشک_شوکا_پارت_198

خسرو لبخندی آمیخته با غم بر لبانش نشاند

-مجبور نیستی بری

شوکا با دست اشکهایش را پاک کرد

-عروستون که بیاد باید برم

خسرو دست دراز کرد و دست شوکا را در دستاتش گرفت:

-کسی قرار نیست بیاد. عروسم همینجا نشسته... روبروم...

شوکا نگاه اشکی اش را به خسرو دوخت. در حال حلاجی کردن جمله ی خسرو بود که خسرو به شوکا

مجال فکر کردن نداد

-میدونی که بدخلقم؟

-اوهوم

- تا حالا فهمیدی که بلد نیستم حرفای عاشقانه بزنم؟

-اوهوم

-حتما متوجه شدی که علیرغم ثروتم خودم کارمو انجام میدم و عادت ندارم چند نفر زیر دستم کار کنن؟

-اوهوم

-اینم خوب میدونی که خوشم نمیاد کسی رو حرفم حرف بزنه؟

شوکا سرش را تکان دارد

-اوهوم

و اینکه زری تا آخر عمر وبال گردنمه؟

-اوهوم

خسرو دست دیگر شوکا را هم در دستش گرفت.

شوکا غرق در افکار خود و سر به زیر داشت.

خسرو با لحنی ملایم گفت:

-با شناختی که ازم داری این افتخارو میدی که بانوی عمارت شکوفه های بهار نارنج بشی؟

شوکا گیج بود از بازی سرنوشت و جملاتی که از دهان خسرو بیرون می آمد و او نمیتوانست پا به پای

خان حرفهایش را حلاجی کند. به عادت جوابهای دیگری که به خسرو داد بدون آنکه به چشمهای عاشق

و مشتاق خسرو نگاه کند جواب داد

romangram.com | @romangram_com