#اشک_شوکا_پارت_199
-اوهوم
سوال خسرو را مزه مزه کرد و جواب خودش را به یاد آورد. ناگهان بهت زده و مبهوت از درخواست
غیر قابل انتظار خسرو سرش را بلند کرد. نگاهش در چشمان دریایی رنگ خسرو قفل شد و کشیده گفت:
-هاااا؟؟؟
خسرو قهقهه ی بلندی از تغییر قیافه ی شوکا سر داد
- بازگشتی نداریم... جواب بله رو گرفتم
دستان شوکا را ول کرد و دستانش را قاب صورت شوکا کرد
-شاید نتونم حرف دلم رو راحت بزنم ولی بهت قول میدم که چشمات هیچوقت گریون و دلت غمگین نشه.
شوکا لبخند رضایت بخشی بر لب نشاند. خسرو ادامه داد فردا میریم شهر و عقد رسمی میکنیم. آخر هفته
هم قوم و خویشا رو دعوت میکنم که عروس زیبامو بهشون نشون بدم. بعدش دونفری میریم اصفهان ماه
عسل... خوبه؟
شوکا چشمانش را به علامت موافقت بست. چشمان خسرو به چند شاخه گل کنار شوکا افتاد. شاخه گل
سرخی را برداشت و به سمت شوکا گرفت
-تقدیم با عشق
شوکا گل را از دستش گرفت.
خسرو دستش را دور کمر شوکا حلقه کرد و او را به سمت خودش کشید. سر شوکا به روی شانه ی
خسرو قرار گرفت و هردو غرق در آرامش شدند. صدای جیغ زری از پشت سر رشته ی افکارشان را
از هم گسست
-بالاخره دستگیرتون کردم... با خودم گفته بودم غلط نکنم شوکا قراره زن داداشم بشه!
هردو به سمت زری چرخیدند که از شادی مچ گیری خسرو و شوکا در حال بشکن زدن بود.
شوکا و خسرو نگاهی بهم کردند و خنده ی شادی سردادند.
خسرو از جا بلند شد دستش را به سمت شوکا دراز کرد:
- بریم خانم
شوکا دست در دست مرد آینده اش نهاد کسی که میدانست علیرغم خصلتهای دیکتاتورانه اش پناهگاه
خوبی برای روزهای تنهایی و بی کسی اش است. کسی که در اوج غم و اندوه او را تنها نگذاشت و
romangram.com | @romangram_com