#اشک_شوکا_پارت_197
ماندن در آنجا غیر از دلبستگی بیشتر و فرسایش روحی نتیجه ی دیگری برایش نداشت.
شوکا گلهای رز خشک را از داخل گلدان روی میز برداشت. صدایش را بلند کرد
-زری...میرم تو باغ گل بچینم. حواست به میرزا قاسمی رو گاز باشه ته نگیره
از سالن بیرون آمد. روی تراس ایستاد نگاهش را دور تا دور باغ چرخاند دلش گرفت. با خودش گفت:
-چاره ندارم. هرچه زودتر باید از اینجا برم. هرچی بیشتر بمونم دل کندن واسم مشکل تر میشه
قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید:
-چقدر کم شانسم
به سمت باغچه رفت. چند شاخه گل رز چید. نگاهش به تنه درخت افتاده در زیر درخت بهار نارنج
افتاد.
روی تنه درخت نشست و پایش را دراز کرد:
-آخیشششش
فکرش پرواز کرد به گذشته ی تاریکی که داشت. مادری که در کودکی ولش کرد. پدری که در جوانی
تنهایش گذاشت و شوهری که انگ بدنامی به او چسباند. برای دقایقی با صدایی آرام گریست.
با شنیدن صدای خسرو از پشت سرش به عقب برگشت. خسرو کنارش نشست:
-هوا خیلی گرم شده. نمیشه از رطوبت نفس کشید
شوکا سرش را به علامت تایید تکان داد
خسرو متوجه چشمان قرمز شوکا شد:
-گریه کردی؟
شوکا سرش را پایین آورد.
انگشت اشاره ی خسرو زیر چانه اش قرار گرفت و سرش را بالا برد:
-چرا گریه کردی؟
شوکا توان مقابله با اشکهایش را نداشت. اشکهای مروارید مانندش روی گونه راه یافت:
-دوست ندارم از اینجا برم... ولی باید برم
romangram.com | @romangram_com