#اشک_شوکا_پارت_196
-شمع و چراغا رو روشن کنید امشب عروسی داریم... همسایه ها رو خبر کنید امشب عروسی داریم
شوکا به پشت سرش چرخید با دیدن دستها و لباسهای گلی خسرو نتوانست مانع از خنده اش شود. خسرو
دهانش به قهقهه باز شد. انگشت گلی اش را به سر بینی شوکا مالید.
شرم بر چهره ی شوکا غالب گشت. خنده اش قطع شد. گونه هایش به سرخی گرایید و با عجله خودش را
به حمام انداخت. صدای خسرو بلند شد:
-زری میرم تو حوض آبتنی کنم. حوله و لباسامو برام بیار
از حمام که بیرون آمد کسی در عمارت نبود. احساس خستگی داشت. چایی را دم کرد. روی مبل لم داد،
گوش سپرد به آهنگ ملایمی که از تلویزیون پخش میشد. با صدای بهم خوردن در چشمهایش را باز
کرد. خسرو و زری وارد شدند. خنده های شادمانه ی زری در عمارت پیچید. زری دفترچه منگوله
داری در دست داشت و به سمت شوکا دوید:
- ببین، ببین... این زمین مال منه. داداش خسرو سندشو به اسمم زده
شوکا به احترام خسرو از جا بلند شد و سلام کرد
خسرو جوابش را با بستن چشمهایش داد. شوکا از جا بلند شد و به آشپزخانه رفت. بعد دقایقی با سینی
حاوی استکانهای چای برگشت.
سینی را روی میز گذاشت و در مبل فرو رفت. خسرو در کنارش جا گرفت:
- زمین شالی که پشت قباله ی مادرم بود ، کنار زمین شالی ترشیزیاست. حدو مرزشون مشخص نبود.
هم پدرم و هم اونا در مورد این مسئله سهل انگاری کردن. هرسال موقع جمع کردن شالی به مشکل
برمیخوردیم. چند روز قبل کارشناس بر اساس سندی که بهم دادی مرز زمینا رو مشخص کرد. خدا رو
شکر اختلاف زیادی نداشتیم. با محضر هماهنگ کرده بودم. امروز با زری به چالوس رفتیم و زمینو
به اسمش زدم. درسته عمر دست خداست ولی با توجه به اینکه قراره ازدواج کنم، باید حق و حقوق زری
محفوظ باشه تا اگه یه روز نبودم دچار مشکل نشه. سندم گذاشتم تو کمد تا اگه مباشر اومد بهش بدم. باید
سند جدید تنظیم کنن.
هوش و حواس شوکا روی جمله ی " قراره ازدواج کنم" ماند و بقیه کلام خسرو را نشنید.
آنشب تا صبح در رختخوابش غلتید. توان تحمل استرسهای روحی را نداشت. غیرت زنانه اش اجازه
نمیداد که بیش از این غرورش در معرض توهین قرار بگیرد.
دم دمای صبح بود که به این نتیجه رسید باید عمارت شکوفه های بهار نارنج را ترک کند.
romangram.com | @romangram_com