#اشک_شوکا_پارت_195


انداخت و رو به شوکا گفت:

- تو هم بیا... به یاد بچگیامون که تا خرخره تو گل میرفتیم

شوکا نگاهی به جورابهایش کرد.

خسرو ادامه داد:

-مهم نیست. بیا تو

شوکا داخل باغچه رفت و رو بروی خسرو ایستاد. خسرو جعبه را به سمتش گرفت:

-بیلچه رو فراموش کردم بیارم. این جعبه رو بگیر تا برگردم

جعبه را به طرف شوکا برد. شوکا دست دراز کرد تا جعبه را بگیرد.

دسته ی چوبی جعبه در رفت و جعبه از دست شوکا به سوی زمین سرازیر شد. خسرو بلافاصله خم شد

که جعبه را بگیرد. تعادلش را از دست داد. برای اینکه به زمین نیفتد از پیراهن شوکا گرفت. شوکا

تحمل بدن تنومند خسرو را نداشت. به سمت خان خم شد. خسرو به داخل گل ها پرت شد و شوکا به

روی او افتاد.

تلاقی چشمها، آمیخته شدن نفسها کافی بود که برای لحظاتی زمان بایستد.

خسرو در تاریکی چشمان آهو وش شوکا گم شد. سرش را بلند کرد و در حالیکه چشم از او بر نمیداشت

دست به پشت شوکا گذاشت و لبهایش را به لبهایش نزدیک کرد.

لبهای شوکا به لرزش افتاد. به خود آمد. دستش را بین لبهای خودش و خسرو حایل کرد. چشم از خسرو

گرفت. به سرعت از جا بلند شد و به سمت عمارت بنای دویدن گذاشت در حالیکه بر او ثابت شده بود

که خان ذره ذره و برای همیشه عشق بی بدیلش را در دل شکسته اش کاشته است.

پا که به داخل سالن گذاشت با چشمان گشاد شده ی زری مواجه شد. زری با دیدن لباسهای کثیف شوکا

داد کشید:

-نیا تو... همه جا رو به گند میکشی

خسرو کمی بعد از شوکا وارد شد. زری نگاهی به لباسهای سرتاسر گلی خسرو کرد. دستش را به

کمرش زد و جلو آمد:

- معلوم هست شما دوتا چتونه؟ یه شب خیس میاید. یه روز گلی میاید. نکنه...

قهقه سر داد و بشکن زنان به سمت اتاقش رفت:


romangram.com | @romangram_com